هر شب از روي شاخه اي از بيد مجنون غم كلاغ سياه دلم را به تصوير ميكــشم... وپاييز را در غروب اندوهگين ،غارغار ميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــم.... هيچ آوازي نمي تواند فاصله ها را قسمت كند كلاغ سياه دلم هر شب خواب بهار نيامده را ميبيند ودرميان شاخه هاي سرد، گل برگهاي خشكيده ات را ميان پرهاي گرم خويش محافظت ميكند... هرشب برگهاي بيدمجنونم يكي يكي بر زمين سرد بوسه ميزنند ... وقتي نمانده ... به انتها خواهم رسيد... برگها سبزي خودرا از دست داده اند... مثل سياهي رفته پر كلاغ... ديگر نمي درخشد ... اما تو... اماتوشبيه بلور... تو شبيه خورشيدي... شبيه خود ماه هي... به دريچه ي چشمهايم گره ميخوري،اشك ميشوي... اشـك گــرم.... آنقدر كه وقتي نيستي قلبم فشرده مي شود... توكجاي باورم ايستاده اي .... وبه تبعيد روياهايم كمك كرده اي!؟ تبعيد روياهايي كه گنگ ومبهم ديوار دلم راخط ميزنند وقتي كه از گونه هايم سرازير شدي بهارم تمام شد... وحسي شبيه گمشدن دركوچه هاي بچه گي سراغم آمد... شبيه كشيدن تصويرت بي آنكه تصورت كرده باشم... آن هــــــــــــــــم در خـــــــــــــــــــــــــــــــــيال... شبيه دوست داشتن كلاغستان ... بدون كلاغي...... لذت دوست داشتنت شبيه خواب فالهاي بي فنجان است درروزگار تنهايي ما... خيال كرده اي ... خيال ميكني تمام ميشوي... امروز كه بيدار شدم فرشته ها كودكيت را معصومانه به تصوير كشيده بودند... دلم ميخواست يك روز شبيه تو باشم... شبيه بلور ....شبيه خورشيد... شايد شبيه ماه... اما نه تو.... آسماني هستي.... و من پست ترين موجود زميني... من يك كلاغ سياه خواهم ماند.... كلاغي بي نورودرخشش.... نشسته.... بربالای بید مجنونی که دیگرپیروفرتوت شده...
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 10:34 توسط کلاغ سیاه
|

باد می وزد....
بادازمیان برگهای خشکیده قدم زنان می آید...
همراه زوزه باد و خش خش برگها...
که از دوردستهای دور...
که ازدرون باغی خشکیده می آید...
صدای غارغارغمگین کلاغی...
میرسد بگوش...
خوب گوش کن به صدای باد ونجوای...
مرگ برگهای خشکیده...
پنجره هارا نبند...
بوی باران خیال کلاغ را دیوانه کرده ست...
زیر باران برو به برگهای خشكيده نگاه کن...
درمیان برگها همچون باد گذرکن...
تا دلت را درهوای گریه به گشت آه دل کلاغ ببرم...
پنجره ها را نبند ...
باران می باردواین زمان تنها وقتیست که کلاغی سیاه
لب پنجرهء اتاقت....
کنارگلدان شمعدانیت خواهد نشست....
نوای غارغارکلاغی ازدورمیرسد بگوش ....
آهای کاوه !!!حواست کجاست؟؟
خیالت کجاها را می پوید...
بازدستهایت، بوی کدام گورتنهایی وبی کسی راگرفته اند
که باد رادرکلاغستان به گریه واداشته ای....
که بید خشکیده مجنونت را به لرزه انداخته ای....
که بادرا دربدربرگهای زردو سرخ گریان کرده ای
بوی تنهایی کلاغ، فضا را پرکرده ست.....
فصل گریه زمستانیت کی به پایان خواهد رسید؟؟؟
پنجره ها را ببندید،
بـــــوی مرگ می آید...
بوی متعفن تنهایی ...
زجرصبروتحمل درد...
رنگ وحشت بی کسی
کمر صبرم را درخود شکست....
پنجره اتاقت را به روی تنهایی کلاغ ببند
و بگذار قلب تنهایش از طپش بایستد....
پنجره اتاقت را قبل از خواب ببند....
خیالت رابدور از مرگ کلاغ درمیان رویاها
چون کودکی در دامان مادر مراقبت کن.....
باد همچنان پا برروی برگهای خشکیده میگذارد....
وعبور میکندازکنارپنجره بسته اتاقت ...
بادخیال کلاغ را.. بوی غربتش رابا خود خواهدبرد
خواب به چشمانت میرسد پنجره اتاقت را ببند....
پنجره اتاقت را ببند....
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:17 توسط کلاغ سیاه
|

انگار هر زمستون همراه سوزوسرما يه غم بايد بياد بشينه كنج دل كلاغ سياه بازم يه غم بازم يه غصه باد سرد زمستوني امسال هم مثل سال گذشته مثل هر سال يه نازنين رواز كلاغ سياه گرفت. بمناسبت هفتمين روز كوچ غريبانه مادري مهربان يك دقيقه سكوت كنيد دعا كنيد واسه آمرزش روح پاكش دعا كنيد كه خدا به كاوه صبر بده سخته بخدا سخته داغ از دست دادن مادر.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:41 توسط کلاغ سیاه
|

قصه ي عشقمونو خدا نوشته.... آره اين قصه خودش يه سرنوشته.... قصه ي پرنده اي كه تو قفس بود... تو خيالش هميشه يه هم نفس بود... يه كلاغي كه دلش قد يه دنيا.... غصه داشت ،غصه ي دلتنگي فردا.... كلاغه سياس ولي دلش بزرگه.... تو گوشاش صداي زوزه هاي گرگه... گاهي وقتا دل اون ميلرزه اما ... گرگه چه كاره ست وقتي تو قصه ي ماها... يه خداهست كه دلش گير كلاغه.... داره ميگه : " كلاغي گلت تو باغه "... اين عجيبه يه كلاغ عاشق گل شه... واسه خوشبختي گل كلاغه پل شه.... آره انگارقصه مون خيلي عجيبه.... گله اون ور ميون گلا غريبه.... چشماشو به آسمون دوخته وانگار... بيقرار واسه ي لحظه ي ديدار... داره هي خدا خدا ميكنه تا زود.... برسن باهم به اون لحظه ي موعود.... فكراي بد به دلش افتاده بد جور.... دوتا چشماش زوم شده به راه هاي دور... نكنه نياد...نه ، اين خيلي محاله.... اون مياد خدا خودش گفته به لاله.... اون طرف كلاغي بي تابه وخسته... يه جورايي انگاري دلش شكسته.... فكراي عجيب غريب مدام باهاشه.... نكنه برم ولي هيچ جا نباشه... اما نه ...منكه خودم خوابشو ديدم... توي خواب حتي صداشو هم شنيدم.... آخرش يه جايي پيداش ميكنم من... با دلم يه جوري همراش ميكنم من... واسه پيدا كردنش ميرم به هرجا.... بالشووا كرد وپريد تو آسمونا.... روزا رفتن يكي يكي و كلاغي .... هي ميگفت لاله ي من كجاي باغي... لاله اون ور ميونه گلا نشسته... مدتي هست كه ديگه چشماشو بسته.... بادلش داره كلاغيشو مي خونه.... كلاغش مياد اينو خودش ميدونه.... هوابد شده كلاغ اما ميگرده... انگاري نمي دونه هوا چه سرده.... لاله يخ بسته و اين نشون مرگه.... شرط رفتنش فقط اون يكي برگه.... ولي برگه....نه خدا ...اين محاله.... اين صداي غارغاري حتما خياله.... امانه كلاغيمون انگاررسيده.... اينو با چشماي بسته لاله ديده... حالا منقار كلاغي تنها جون پناه لاله ست.... دلخوشي اون پرنده يه دونه نگاه لاله ست....
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:5 توسط کلاغ سیاه
|

اوني كه من دارمش... نه يه گله نه يه فرشته.... آخه من ديگه ميدونم..... دوره اين حرفا گذشته.... اينا همه ش خواباي تو قصه هان آخه ديگه گذشته دورهء اين قصه ها مثل شيرينونميخواستم،كه دروغ باشه توعشقش كه دروغ باشه تو كارش... عشق فرهادوببينه ولي خسرو بشه يارش.... مثل ليلي رو نميخواستم كه واسه مجنون ناز بياره... بشكنه چيني دلشواما آخرش تنهاش بذاره.... عشق روواسه هوس نميخواستم كه عمرش يه لحظه باشه... ازپي عشق زليخا،پشت يوسف پاره باشه.... نميخواستم از پشت ابرا،يه فرشته بشه يارم كه اگه يه وقت بخوامش... نتونه بيادسراغم.مثل حوارو نميخواستم.... كه توعشقش حيله باشه.... كه آدم باخوردن يه سيب ... پيش خداش شرمنده باشه... نميخوام كه همدم من توي عشقش كم بياره من براش ديونه باشم... اون براش مهم نباشه... اوني كه من دارم... نه ستارست نه فرشته... يكي هست مثل خودم... ولي اون آخره عشقه... اون تويي نه كس ديگه... كه برام مونده گاري .... اون تويي ،اوني كه مهربونه واسه قلب خستهء من تكيه گاهي جون پناهي.... تقديم به تو همراه همهء روزاهاي سختم
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:33 توسط کلاغ سیاه
|

اينجا نه دير و نه كليسا نه كنشت است.... دارم يقين اين خاك رضوان بهشت ست.... اينجا پناه ومامن هر بي پناه است.... اينجا محل ببخش اهل گناه است.... اينجا زيارت خانهء هر انس و جان ست.... داره شفاي قلبهاي ناتوانست.... اين گنبد وگلدسته از آن حبيب ست... اين مدفن مولا غريب ابن غريب ست.... اينجا پراز ياس و اقاقيا ولاله ست... اينجا محل گريه طفل سه ساله ست.... آن پرچم گلگون كه بالا بي شكيب ست... گويد كه صاحب خانه اينجا غريب ست... هرگوشه اي از اين حرم احساس دارد.... اين خاك در خود حضرت عباس دارد.... داني چرا اين خاك جزو بهترين است.... داني چرا اين خاك جزو بهترين است.... همسايه اش نام آورام البنين ست.... اين خاك درخود رازهاي بسته دارد .... شبهاي جمعه زائري دلخسته دارد.... سرودهء جناب سيد اميرحسين ميرحسيني
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:3 توسط کلاغ سیاه
|

خواب ديدم خواب اينكه مرده ام خواب ديدم خواب اينكه مرده ام خواب ديدم خسته وافسرده ام روي من خروارها ازخاك بود واي قبرمن چه وحشتناك بود تا ميان گوررفتم دل گرفت قبركن سنگ لحد را گل گرفت بالشت زيرسرم ازسنگ بود غرق وحشت وسوت وكوروتنگ بود ناله ميكردم وليكن بيجواب تشنه بودم تشنه يك جرعه آب خسته بودم هيچكس يارم نشد زان ميان يك تن خريدارم نشد هركه آمد پيش حرفي راندو رفت سوره حمدي برايم خواند ورفت نه شفيقي نه رفيقي نه كسي ترس بودو وحشتودلواپسي امدند ازراه نزدم دو ملك تيره شد درپيش چشمانم فلك يك ملك گفتا بگو نام توچيست ان يكي فرياد زد رب تو كيست اي گنهكارسيه دل پست پست نام اربابان خودرا يك يك ببر درميان عمرخود كن جستجو كارهاي نيك وزشتت را بگو گفت بنده عمر خود كردي تباه نامه اعمال تو گشته سياه ما كه ماموران حق داوريم نك تورا سوي جهنم ميبريم ديگرانجا عذرخواهي دير بود دست وپايم بسته درزنجيربود نااميد از هركجا و دل فكار ميكشيدندم به خفت سوي نار ناگهان الطاف حق آغاز شد ازجنان درهاي رحمت باز شد مردي امد از تبار آسمان نور پيشانيش فوق كهكشان چشمانش زندگاني مي سرود درد رااز قلب آدم ميزدود صورتش خورشيد بودغرق نور جام چشمانش پراز شرب طهور بين دستش كائنات وممكنات لب كه نه سرچشمه آب حيات برسرش دستار سبزي بسته بود بردلم مهرش عجب بنشسته بود درقدوم آن نگار مه جبين دو ملك سررا به زير انداختن بال خودرا فرش راهش ساختن غرق حيرت داشتن اين زمزمه آمده اينجا حسين فاطمه آمده اينجا حسين فاطمه صاحب روز قيامت آمده گوييا بهر شفاعت آمده سوي من آمد مرا شرمنده كرد مهربانانه بروي خنده كرد گفت آزادش كنيد اين بنده را خانه آبادش كنيد اين بنده را اين كه اينجا اينچنين تنها شده كام او با تربت من وا شده مادرش اورا به عشقم زاده است گريه كرده بعد شيرش داده است بارها برمن محبت كرده است سينه اش را وفق هيئت كرده است اين كه ميبينيد در شوراست شين ذكر لالايش بود يا حسين،ياحسين باادب در مجلس ما مينشست سينه چاك آل زهرا بوده است چاي ريزمجلس ما بوده است... خويش را در سوزعشقم آب كرد عكس من را بردل خود قاب كرد اسم من راز ونيازش بوده است خاك من مهر نمازش بوده است پرچم من را به دوشش ميكشيد پابرهنه در عذايم ميدويد اقتدا برخواهرم زينب نمود گاه ميشد صورتش بهرم كبود تا كه دنيا بوده ازمن دم زده اوغذاي روضه ام را هم زده اين كه در پيش شما گرديد بند (ملائك) جسم وجانش بوي روضه ميدهد نذر عباسم به تن كرده كفن روز تاسوعا شده سقاي من گريه كرده چون براي اكبرم با خوداورا نزد زهرا مي برم هرچه باشد او برايم بنده است او بسوزد صاحبش شرمنده است در مرام نيست او تنها شود باعث خوشحالي اعدا شود در قيامت عطرو بويش ميدهم پيش مردم آبرويش ميدهم باز بالاتر به روز سرنوشت ميشود همسايه من دربهشت آري آري هر كه پابست منست نامهء اعمال او دست منست ياحسين ( ع ) سرودهء جناب سید امیر حسین میر حسینی
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 15:15 توسط کلاغ سیاه
|

سلام کلاغی جونم...منویادت میاد ؟ منم همونی که توروعاشقش کردهمونیکه تورو دربدر این شاخه واون شاخه ش کرد... آره ...خودمم کسیکه روزگارتوهمرنگ پرات کرد... کلاغی دلم...منم کاوه دل سیاه و رو سیاه تو... مردهء غارغارای تو...منم همونی که تورواسیرسیاهیش کردورفت...اونی که جزغصه وماتم جز اشک وحسرت چیزی نداد به روزگارت...اونی که توروازاوج آسمونا شاخه نشین بید مجنونت کرد.کلاغی شاید حسودبودم... که چرا من روزمینم وتوتوی آسمونی...آسمونتو ازت گرفتم،پرپروازتو شکستم ،تا که همنشینم باشی توی روزای تارم ..کلاغ سیاه دلم،روزاتو سخت وسیاه وسرد کردم عین شبای زمستون.چی بگم درحقت بدکردم چیکار می تونم بکنم کاری ازم برنمیاد تاکمی از غصه هاتو کم کنم ...فقط باید ورقا رو یکی یکی سیاه کنم . آخه تو بگو چکار کنم چطوری چینی شکسته قلبتو بند بزنم.کلاغ سیاه دلم بذار ایندفعه من برات غار غار کنم ...توی یه باغ..یه کلاغ سیاه خسته ازمن نشسته روی بیدی مجنون قلب کوچیکش شکسته می تپه تندتند توی سینه زیر پر....آخه با تیر غمو غصه کمونی پروبالشو گرفتم نشون...بیچاره کلاغی تو هجوم رویاها و کابوسا چیزی نداشت جزیه سینهء سپر.روی بیدی مجنون یه کلاغ خسته نشسته درب وداغون منم از صیادی پست حتی خیلی پست تر.تو کلاغی بی گناه اما چشم من حسودبود که چرا من روزمینم سهم تو آسمونه.حس ندارم حس خوبی ندارم باسیاهی جور جورم.التماستو ندیدم آخه کلاغی چند وقته کور کورم.کلاغی توی دل میخوری هزارتاافسوس تمام باغم خشکیده افسوس. کلاغی تو فقط فکر خودت باش بال وپرنزن توافسوس،اما وشایدوایکاش.زندگیتو رها کن تواز رویای بودن زندگیتو رها کن توازکابوس موندن... کلاغی پیرشدم.کورشدم.همسفر غم شدم.تورو تو کابوسام توروتوباغ خشکیدم کردم اسیروزندونی. اینقدگرفتارت کردم که دیگه بردی ازیاد پروازتواسمون آبی... اما...امافکرنکن که راحتم تو خیال نکن تو نعمتم... زجرتو لحظه های عمرمومثل برگهای پاییزی زیرپاله میکنه... خورد شدم.کلاغی بید مجنونم چطوره ،میدونم باغبون خوبی نبودم برااون ...همه دلخوشیم همینه که یه روزی پای اون درخت بمیرم ...اگه باز باد خزون سربه رسه ،اگه باز برف بیاد ازآسمون تک درخت منو سپید پوش بکنه اینبار باید چه کارکنم..اگه بازدست زمونه بادلم سرلجبازی بخواد بازی کنه برمیدارم اززمین سنگی بزرگ ،میزنم به شیشه عمرخودم.میدونم شانسی ندارم توی زندگی بهتر غصه وماتم نخورم ...میدونم واسه تک درخت عشقم من فقط یه باغبون پیرم که شاید امسال زمستون زیر برفاکنار اون بمیرم....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 2:48 توسط کلاغ سیاه
|

کلاغ سیاه، تو مگه قول ندادی که منوتنها نذاری... تو مگه نگفته بودی تا ته دنیا باهامی تو مگه نگفته بودی چه توباغ بهشت باشی چه توآتیش جهنم کنارم می مونی،تومگه قسم نخوردی کاوه،،روزگاررامتهم نمیکنم به بیرحمی چون بختم همرنگ دلم بودورنگ پرهایت غارغارهایت راعاشقانه دوستدارم... ولی افسوس مهلت موندن نداشتم... افسوس از روزای رفته ...........
کلاغ سیاه،،دل تودرهوای گل لاله ات بود من بدنبال طپش دل داغدارت،تو به دنبال یه رویا، توبه دنبال عطر بارون زده لاله....من درغم تو نالون... کاوه،،آخه توبهم نگفتی اینجوری میشه تونگفتی دلم مثل باغم خشک میشه بارعد وصاعقه های تنهای آتیش میگیره مگه نگفته بودی حرفی ازدوری وجدایی دیگه نیستش اینبار... کلاغ سیاهم...قرار مون این نبود.... حالا بی اعتنایی،ودیگه غارغارنمیکنی دیگه حرفی ازامید نمیزنی حالا فرسنگها ازهم دورافتاده ایم،توقسم نخوردی یه روزی عشقمون بمیره باورم نمیشه رفته باورم نمیشه تو هم بی وفایی.... کلاغ سیاه،، من اینجا کنج این باغ متروکه تک وتنها درکنارشاخه گلی خشک شدهدرباغی سوخته به انتظاربهارم،بهاری دوروبعید،رفتنت راباورندارم،اونوردنیا توی شهر فرنگ شاید دلت رنگی شده شاید دیگه رنگ سیاه برات مفهومی نداشته باشه میدونستم هیچکس کلاغا رودوست نداره حتی توحتی توکاوه حتی دلت که عینهو غصه های کلاغ سیاه بود،من بیتووبی بیدمجنون ومهتاب وگل لاله ام پوسیده م... کاوه،، کلاغ عزیزم...رفتن دلیل نبودن نیست... کلاغ سیاه،،من میدونم تو دیگه برنمیگردی اینومن خوب میدونم،بازبیادتوزیر نورمهتاب روی شاخه های بیدمجنون خشکیده برات شب تا سحرغارغارمیکنم میدونم برگشتن تو دیگه یه خوابو خیاله، تادوباره باتوبودن یه رویای محاله رویا هرچی که میخواد باشه اما داشتنش قشنگه، بعدازرفتنت بالهام روبه آسمون بلنده.برات دعا میکنم... کاوه،،ازخدا میخوام که شباتوروتوخوابم ببینم، تا بهت بگم که بیتوخیلی خسته م کلاغیتا بهت بگم که بیتوتوی این غربت اسیرم کلاغ عزیزم کاشکی جدایی نبودبی تودارم میمیرم حالا دستام بی تو سرده بسه که بی تو گریه کردم کلاغ دلم تروخدا تویکی فکرنکن از سرخوشی رفتم تویکی دیگه اینجوری فکر نکن.... کلاغ سیاه،،کاشکی منم باخودت میبردی کاشکی حذف میشدم ازاینروزگاربخدا باورم نمیشه اینروزا، دیگه دارم مثل یه شمع که توی تاریکی سو سو میزنه اشک میریزم نمیدونم چندتا دونه قطره اشک واسم مونده باقی... ولی بازم شبا منتظرم تا بیایی ودرختاتوآب بدی،بازم منتظرم برگردی ومثل گذشته باشی تو فقط برگردتوفقط بیاوبمون بازم میشیم مثل گذشته من وتوتوی همون باغ کنارهم زیر سایه تمام درختای عاشق باغمون... سرمست از عطر گلهای خوش بو...برگرد بخدا دلتنگم بخدای مهربون قسم بی تاب بی تابم بی تو امشب بی تو میمیرم...دیشب خوابتو دیدم.... همین امروز بیا بخداوندی خداقسم فردا دیگه خیلی دیره... توشور زندگیم بودی بی تو رنگ پرهایم سفید شده... برگرد فردایی شایددیگر نباشد... برگرد،نذارکه بعدازاین، دنیا به عشق شک بکنه هرکی دلش جایی دیگه ست عشق رو بخواد ترک بکنه نفس زدم ازته دل معصومه این قلب بخدا نذار بشه محال براش باور عشق ادما.... غارغارغارغارغارغارغارررررر ۱۳۸۶/۸/۴
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:6 توسط کلاغ سیاه
|

توي فصل پایيز كلاغستان... توي روز مردن كلاغ سياه .... دلمن دلتنگ اون نگات شده... دلمن تشنهء اون صدات شده... دلمن، توقحطي عطر نفسات بيمار شده... توي فصل دلتنگي كلاغ سياه... ديگه جز خسته گي و درمونده گي چيزی نمونده واسهء كلاغ سياه... ديگه ناي غار غار نداره كلاغ سياه... ديگه حتي قدرت ديدن نداره اون سياه... كلاغك دلم لال شده... كلاغي دلم كور شده... كلاغ سياه زندگيم نيست شده،فنا شده، طعمه زندگي شده... خيلي روزاي دلتنگيم نشستم كنار اون رود قشنگ، بالاي اون بيد مجنون روي شاخه هاي عاشقو لرزون اون درخت مهربون،زيرنورمهتاب قشنگ وشب تا سحر ميگفتم ،ميخوندم وميناليدم...اما نه.. اما نه ديگه غارغار چاره دردمه... نه ديگه قطره قطره هاي اشك... آروم بخش دل داغدارمه.... ديگه همچيز به انتها رسيده... منو كلاغ سياهو دلمو روياهاي شيرينم... خوابهاي پريشانم.همه رسيدن به خط پايان حيات،ديگه وقت رفتنو محو شدنه از يادها... ديگه به پايان رسيد غارغارهاي هجران ودوري كلاغي ديگه قصهء غصه كلاغو گل نازش توي اون رود قشنگ غرق شده...حالا من مي مونم اينجا ويه دنيا خاطره بي كلاغو گلو رودو اون بيد مجنون.... ديگه گفتن ونوشتن چاره كارم نميشه ديگه مرهم زخم دل بيمارم نميشه... ديگه بسه... اين آخرين غارغار يه كلاغ سياهست... اين آخرين قطره اشك شمع وجود كلاغ سياهست شايداين آخرين كلاغ سياهست كه عاشق شدومرد ديگه براي هميشه خاموش ميشه شمع لونه تاريكش غارغارغارغارغارغارغارغارغارغارغارغارغارغار . انتهاي با شما بودنم و چه سخته رفتن از كنارتان... با تشكروسپاس از دوستاي عزيزي كه هميشه همراه وياور كلاغ سياه دلم بودنند.. سپاسگذارم از خواهر عزيزم ف.بختياري بخاطر همه دعاهاي خيرش.وشرمنده همه اذيت و آزارهاي كه روا داشتم درحقش. تشكر ميكنم ازداداش جواتي عزيزم كه ديگه اصلا خبري ازش ندارم دوست مهربانم سركار خانم راضيه غنجي يه راهنماي مهربون كه برام خيلي عزيزه،وبش تنها جايي بودكه دلتنگيهام فرياد ميزدم... مرتضي عزيز،همنوردي كه دعا ميكنم هميشه سرفراز و برفراز باشه مردشب، همراه هميشگي كلاغ سياه ودوستي مهربان كه هرماه تولد دوستانش را (غريبو آشنا را ) جشن ميگيرد....موفق باشي ماياي عزيزم يه آدم موفق يه دوست خوب وعزيز به همراه ققنوس دوست داشتنيم ... ليلاي خوبم وعزراييل عزيزم كه قصد جونمو كرده بود ولي بعد فهميد كه من مدتها قبل جون داده بودم و دير رسيده بود... محبوبه نازودلسوزم كه اميدوارم هميشه همينطور باقي بمونه. دكتر شاهميري عزيز كه هميشه راهنما و مشوقم بوده(سپاسگذارم) مونا و روژان عزيزم.بوسه آتش مهديه عزيز.. سعيده عزيزو وحيده مهربان هميشه برايتان دعا ميكنم كه مشكلاتتون حل بشن ...وبالاخره تو گل لاله ء عزيزم...چيزي نمي تونم بگم فقط دعا ميكنم خوشبخت بشي....اونم ازته دل... همه دوستاي نازمو ميسپارم بخدا اميدوارم هميشه شاد وخرم باشيد هيچوقت فراموشتون نميكنم... بقول ف.بختياري ...درپناه خدا كاوه كيا...9/5/1386
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:36 توسط کلاغ سیاه
|

شب است ، زيرنورمهتاب ،روي شاخه اي رو به شب نشسته باز كلاغ دلم .در دلش طوفانيست باز امشب. بيقرار وتنهاست باز امشب...نمی دانم چرا ؟؟/
نمي داني!!! دلم به اندازه حجم قفس تنگست امشب...
زير نور مهتاب ،كنارشاخه هاي خشكيده بيدي مجنون
كلاغي نشسته مجنون ترازمجنون،وبه دوردست هاي
دور خيره مانده ،مرور ميكنيد روزهاي رفته را و بي
اختيارقطرات اشك ازچشمانش سرازير ميشود .
شبست وكلاغي سياهترازتاريكي شب بسوي توخيره مانده
ديگرنايي براي قارقاركردن ندارد ديگرجزخيره ماندن
به راهي كه آخرين بار رفته اي كاري نمي تواند كند...
ديگر طنين صدايم،قارقارهاي كلاغ دلم را برايت نميتواند
نجوا كند.ديگربغض تورا نخواهم ديد،لرزش صدايت را
ناخواهم شنيد،ديگرباهرقارقاري كسي بسوي توخيره نگاه
نخواهد كرد.چيزي باقي نمانده ازهردوي ما،جزآه كوتاهي...
همهء فريادهاي خاموش توراشنيدم،سنگيني كوله بارت راحس
كردم و معني (( نميدانم هايت را )) خوب ميدانم...
حالاميفهمم كه من عاشق نبوده ام به اندازه تو،حالا ميفهمم ...
شايد بيد مجنونم رو دست سرنوشت با تبرتيزش قطع كرده...
شايد گل لاله نازنينم روسردي زمونه پژمرده كرده...
درست كلاغ سياهه ديگه جزغصه خوردن كاري نداره...
ولي توي وجود توچيزي روحس كردم كه رفتنت راآسان تر كرد
اونم لبخنديه كه وقت ديدن كلاغي بازيگوش روي لبات ميشينه.اينه كه
ديگه صبح كه با قارقاركلاغهاي شيطون محلتون بيدارميشي ديگه
عصباني نميشي.فكروخاطر كلاغ سياه هميشه و همه جا كنارته.
بازم كلاغ لوس وشيطونت ازپنجره اتاقت زل ميزنه
بهت ومنتظر ميشنه تاكناربزني پرده اتاقتو تا بازكني پنجره رو
من هميشه كلاغ باقي ميمانم ولي نه كلاغي باپرهاي سياه ميخوام
به رنگ تووگلبرگهاي تو باشم .ميخوام مهربانيت را بياموز،
ميخوام همون كلاغي باشم كه هميشه دوست داشتي،همون كلاغي
كه گلشوورميداشت ميرفت تواوج آبي آسمون،ميخوام غم وغصه
كوله بارتو توي آسمونا خالي كنم ميخوام تودوباره يه گل نازمهربون
باشي واسه زندگيت،ميخوام تمام تاريكيها وسياهيها روبدست باد بدم
ميخوام قطره هاي اشك تو فقط فقط از سر شوق باشه...
پس شادباش وشادي را به زندگيت ارزاني كن...
شب روبه پايانست و كلاغي نشسته روي شاخه هاي
بيد مجنون ، ومجنون تر از مجنون
براي تو دعا ميكند ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 18:0 توسط کلاغ سیاه
|

ديشب توي خوابم ،تو بودی مثل گذشته..
يه رويا اومد سراغم!!!!
بيد مجنونم بود و يه كلاغ بازيگوش ويه رود پراز
آب با صدای نرم ولالايي گونه ...
چشمان زيبا يت ،انگشتان ظريفت ،ولبخنده هاي
دلنشينت. چه خوابي و روياي شيريني،همه بودنند
مثل گذشته ،همچيز سر جايش بود انگار اصلا اتفاقي
نيافتاده بود...تورو ميديدم كه از دور ميآمدي خندان و
شاد وبا طراوت ترازگلهاي تازه شگفته،نزديك ونزديكتر
ميشدي وبخوبي گرمي نفساتو،عطر نفساتو حس ميكردم
آمدي وبا آمدنت مهرباني را با خود آوردي..بازمن غرق
وجود تو شدم ...واحساس آرامش کردم...
براي دمي پلكهايم را به روي هم گذاشتم ...
چشمانم را گشودم باورم نميشد ،باورم نميشد بازم شروع
شد.اي خدا.چشمانم را كه گشودم كابوسي اژده ها گونه
تمام روياهايم را در خود فرو خورده بود ...
مه همه جا را فراگرفته ،هوا تاريك شده بود و چشمان
رعب آور كابوس خيره مانده بود به رویاهای شیرینم...
هوا تاريك شده بود، سو سوي نبود ،زمزمه هاي شاديم
تبديل شده بود به فرياد هاي خيس ...
ابر چشمانم باريدن گرفت .سياهي و تاريكي چنان در دلم
آشيان كرد كه گويي سالهاست در اين كابوس به سر ميبرم.
جايي ديده نميشد تورا فرياد زدم .دستم را بسويت دراز كردم.
نه ثمري نداشت،هرچه بيشتر تلاش ميكردم تودورترميشدي..
نه ثمري نداشت،سهم من اززندگي شده تنهايي و كابوس
سهم من از زندگي حتي يك رويايه كوتاه هم نبود و نیست ...
سهم من ازتواي زندگي سياه چال وزندان تنگ وتاريك تنهاييست
ومن مجرم به سرپيچي ازسرنوشتم ومحكومم به جرم عاشقيم
محكومم بخاطر چنين جرمی كه تا هميشه درزندان تاريك بمانم
به زنجيرباشم،به زنجيرباشم و شكنجه هايت را تحمل
كنم تا كه راضي و خشنود باشي از اينكار روزگار
با اينحال روزگار خوشحالم كه در كابوسهايم نيز براي
دمي هر چند كوتاه اورا مي بينم....
رویاهام تمام شده وحالا فقط یه کابوسه که همیشه همراه منه
حالا ديگه من موندم ويه دنيا خاطره، یه عالمه کابوس
از اون همه داشته هام چيزي برام نمونده باقي...
نه كلاغه سياهي نه گلي نه باغي ديگه، روياهامو ازم
گرفتن آخه،آخه ميگن خوب نيست خيال پرداز باشي.....
ديگه بيد مجنوني نيست،ديگه حتي شبامم مهتابي نميشه
ديگه هيچي باقي نمونده جز يه كوه سنگين كه ذره ذره اش
از تلخي ها و دردها تشكيل شده وچنان بروي دلم سنگيني
ميكنه كه ديگه تحملي نداره اين دل بيچاره ودرمونده من...
كاشكي اينم ازم ميگرفتند ....
نمي دونم چي شد كلاغ سياه روزگارش اينطوري شد...
نمي دونم چي شد كلاغي عاشق شد...ديوووووونه شد..
چي شد،كه شده مثل جغد وهرشب تا سحربيدارمي مونه
چي شد كه يهو عشق اون از پيشش رفت ....
كلاغي تاآخرين لحظه حضورش سردرگم بود ..
كه چرا؟؟؟؟؟
بااينحال ميدونست كه رفته رو ديگه برگشتي نيست
هيچوقت بازگشتي نيستي مثل آب رودخونه كه
برگشتي ندارند ....
اون روزيم كه كلاغي رفت هيچكس نفهميد چراداره ميره
چرارفت ،وقتي سرشو گذاشت روي زمين كنار بيد مجنونش
آخرين نفس رو كشيد فقط بياد عشقش بود وبس با همون
آخرين نفسم اسمشو به زبون ميآورد...
كلاغي رفتو من تنها تر از گذشته شدم،کلاغی رفتو
بازمن موندمو غربتي وحشتناك....
حالا بدون كلاغ سياه بازيگوشم كارم به بن بست رسيده...
دلم ميخواد ازروي نيمكت تنهاييم بلند شم قدمي بزنم و برسم
به بيد مجنون قصه هام كه ديگه چيزي ازش باقي نمونده مثل
كلاغستانم...دوست دارم همون جا كنار تنه بي جونش ،جايي
كه كلاغم ،جايي كه گلم رو از دست دادم جاي كه براي آخرين
بار كلاغ دلم عطر نفسهاي گلشو تنفس ميكرد برم و بخوابم
وبا هر دم بازم فقط نام تورا بر زبان آورم ...مثل كلاغم
واي كاش ...
اي كه دلم را با شور عشقت ،با آذر وجودت به آتش كشيدي و
رفتي... هميشه خوشبختي را برايت آرزو دارم...
کاوه 28/10/85
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:2 توسط کلاغ سیاه
|

دیگه کلاغی ندارم ،باغم خشك شده ،بيد مجنونم هيزم تنور شده،ماه زيبا هم مدتهاست كه پشت ابرها به سوگ نشسته ست ولالهء زيبايم ....ديگر پژمرده و غمگينست و روزگارش بهتر از كلاغش نيست.... من کاوه هستم وغصه دار ودلتنگ همهء روزای خوب و کوتاه رفته.من کاوه هستم و دلتنگ غارغارکلاغی که حرفهای عاشقیم راازاین شاخه به آن شاخه پردهد و دردم را غارغاری کند در پارکها و باغها .... کاوه هستم وازدنیایه کلاغیم فقط یه کوله خاطره دارم از رنگ چشمانش واز عطر نفسهایش،چند تای لبخنددرون کوله پشتی ام دارم هزار قطره اشک و چندونه امیدوآرزو که هیچکدوم به کامم نشد،کاوه هستم و برکولم یک کوله پشتی دارم که ثانیه های انتظار ولحظات باتو بودن ، بی تو بودن واشکهای تو که با دنیایی عوض نمیکنم درونش ست... یک کوله دارم که درش بسته است وبه آن قفلی از جدایی زده اند تا محروم باشم حتی ازمحتویات آنچه که برکول خود حمل میکنم. میگویند صبر کن...میگویند طاقت بیاور...تقدیر بود...!!!! تقدیر؟ چرا جدایها را به پای تقدیرمیگذاریم ..تقدیرکه خود چنین نمیگوید این ما هستیم که میگویم و مینویسيم وعمل میکنیم هرچه که میخواهیم ...بیچاره دیوار کوتاه تقدیر... وبازدرکوله پشتیم پرسیاهی ازکلاغم ،تک برگی ازبید مجنون،و گل برگی ازگل لاله ام دارم و اینها تنها سرمایه های باقیمانده من ازاین دنیاست.میدانم،خوب میدانم به زودی اینها راهم ازمن خواهند گرفت.ولی اینبار جان من نیز همراهشان خواهد رفت...دلم برای کلاغم تنگ شده برای بید مجنونم دلتنگم برای تو گل لاله عزیز... دل تنگ و بیقرارم.بیقرارحضورگرمت .میدانم که دیگر بودنت محاله ست میدانم رفتن را بازگشتی نیست هرگز... ولی ایکاش وقت رفتن دل مرا نیز با خود میبردی ... بیچاره دلم که در فراغتان ...خون شده...
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:31 توسط کلاغ سیاه
|

زیردرخت بید مجنون ،کنار ساقه استوارش، روی خاک ماتم زده کلاغستان،مثل برگهای زردو خشک پاییزی،افتاده جسم بی جان کلاغی،تنی سردوروحی سرگردان، مانده باقی از او،باقی مانده از او سکوتی مانده از اوحسرتی برخاک.مانده از او هیچ چیزی بجا.. دیگر باد پرهای سیاهش را نوازش نخواهد کرد دیگر ماه شاهد عاشقیش نخواهد بود...دیگر روشنایی را نخواهد دید.دیگر آرزوهایش برباد رفته وخود برخاک به خواب رفته، با لای لای نرم انتظار به خوابی ابدی ،شاید این پایان آرزوهایش باشد،هیچکس ازرفتنش غصه دارنخواهد شد هیچکس با موندنش شاد نشد،وقتی رفت کسی قلبش نگرفت وقتی رفت کسی گریه اش نگرفت،اشکشو کسی نریخت پشت سرش،راستی بی کسی درد بدیه،خیلی سخته تنهایی ... رفت و هزار آرزو را یک جا به خاک سپرد، به خاک سپرد تا بارون بیاد تاخورشید بتابه،تا رشد کنه درخت آرزوهاش تا باد بیاد،بادی که وقتی بود آرزو داشت بوی عطر نفسهای یارش را با خودش بیاره،منتظرست تا اینکه باد ثمره درخت ناکامیش را سرتاسر جهان پخش کنه...و تا ابد رویاهایش سرگردان بمانند زیر بید مجنون کلاغی افتاده بخاک که آرزوهایش هنوز دربالای درخت زنده ماندهست،آرزوهای کودکانه اش که نیست نابودشدند دیگر بادی نیست،دیگر عطر نفسی نیست،انگشتانی که فاصله ها را ازبین ببرد ،دیگر هیچ چیز باقی نمانده جزءکلاغی افتاده برخاک دیگر باغی نمی ماند برجا ،بید مجنون دیگر مجنون نخواهد ماند مهتاب زیبایش را از دست خواهد دادودیگر رویا شیرین عاشقی جایش رابا کابوس تنهایی وجدایی عوض کرده ست،دیگر هیچ چیز باقی نمانده ...نه خالی نه چشمی نه لبخندی نه حتی روزنه امیدی دیگر هیچ چیز باقی نمانده حتی جسم بی جان کلاغی .حیوان مرددار خواری جسمش را به دندان گرفت ورفت تا برای شام شبش تکه گوشتی داشته باشد،بیچاره حیوانک،دیگر خاطره ای نیست همه چیز به پایان رسید بی سرانجام،نافرجام،وعاقبت تک گوشتی برخاک دیگرنه صدایی نه کلامی سکوت رابشما تقدیم میکنم دیگرغارغاری نیست دیگر انتظاری باقی نمانده.سکوت و سکوت وسکوت تنها مانده ست بجا. قدر هم رو بیشتر و بهتر بدونیم تا هستیم نه وقت رفتن ، نه وقت مردن،اشکامون از سر شوق بریزیم نه وقت جدایی نه وقت تنهایی ...ای خدا ..... کلاغی رو از یاد ببرید سیاه هیش رو بخاک بسپارید ورویاهایش را در گور سرد دفن کنید ،باد را بو نکشید تا کلاغی را حس نکنید.حالا میفهمم چرا کلاغها سیاه هستند آنها داغ دار و سیاهپوش روزای تنهایی و بی کسی شون هستند قدر یکدیگر را بدانید درپناه خدا باشید همه عمر کلاغ سیاه 22/10/1385
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:53 توسط کلاغ سیاه
|
