من وغروب وجاده دیدم دلم گرفته ! هوای گریه دارم تو این غروب غمگین دورازرفیق ویارم، دیدم دلم گرفته دنیا به این شلوغی این همه آدم اما من کسی رو ندارم ، دیدم غروبه اما نه مثل هر غروبی پهنای آسمونه هرگز ندیده بودم از غم به این شلوغی دیدم که جاده خسته س ازاینکه عمری بسته س اونم تمام حرفاش یا ارهجوم بارون یا از پلی شکسته س اونم تمام راههاش یا انتها نداره یا میونه بسته س ،من و غروب وجاده رفتیم تا بی نهایت از دست دوری راه یکی نداشت شکایت گم شدیم از غریبی.... منو غروبو جاده از بس هوا گرفته از بس که غم زیاده پر از غبار غم بود هرجا نگاه می کردی کی داشت خبر که یک روز میری که بر نگردی....
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:54 توسط کلاغ سیاه
|

اخماتو باز کن آسمون از اون بالاباروی خوش پایین نگاه کن آسمون خودم یه دنیا غم دارم نذار بیاد پایین غمهات،غمها تو هوا کن آسمون ای آسمون از اون بالا ببین کجاست که غصه نیست ببین کدوم آدمه که از روزگارش خسته نیست ببین کدوم راهی که میون راهش بسته نیست ببین که تو چه خونه ای آدم دلشکسته ای نیست، اخماتو باز کن آسمون از اون بالا با روی خوش پایین نگاه کن آسمون چه بغضی نشسته گوش تا گوش چه بغض وعاشقونه گرفته سرددرآغوش اخماتو بازکن آسمون خودم یه دنیا غم دارم نذاربیاد پایین غمهات غمهاتو هوا کن آسمون پایینو نگاه کن آسمون... از بازیهای زندگی غبار غم به روم نشست هر وقت دیدم امیدی نیست دلم گرفت قلبم شکست....
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:38 توسط کلاغ سیاه
|

وقت بیداریست وقت سرزدن به دشت زندگی ودرو کردن خاک است صبح می آید نرم وآهسته به نرمی پر پروانه به آهستگی پای آرامش صبح می آید منتظر باش
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 20:40 توسط کلاغ سیاه
|

برایت بار ها باید بگویم ، که در رگهای من جاری شدی چون خون که ازمن ساختی بار دگر مجنون، شاید از شکوه عشق خانمانسوز برایت بارها باید قسمها یاد کرد ، برایت بارها باید سر سجده فرود ، آورد ، شاید زدست تو ،به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد به دنبال تو تا خورشید باید رفت، به پیش پای تو شایدکه چون یک مشت خاک بی بها گردم برای قلب تو شایدخدا گردم . نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم ویا زیر پاهای تو بی رحمانه می میرم ، شاید نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار که بعد از روزهای گرم و شیرین زمان مردنم ، زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد ویا این آرزو در نطفه می میرد...
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 20:4 توسط کلاغ سیاه
|

تو که موندی روزهای من رنگی شده دل من عاشق دلتنگی شده غم به اون غمگینی نیست ، غصه به اون سنگینی نیست ، گریه دیگه پهنونی نیست دل به اون داغونی نیست،تو نبودی این دل من خونه ای بود سرد وسیاه، می نشست پشت غروب تا برسی از توی راه غم به اون غمگینی بود ،غصه به اون سنگینی بود، تو که موندی غم به اون غمگینی نیست ،غصه به اون سنگینی نیست ، دل به اون داغونی نیست...تو که موندی روزای من رنگی شده... دل من ، عاشق دل تنگی شده ، غم به اون غمگینی نیست.....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:4 توسط کلاغ سیاه
|

ای امان یار مهربان تیرزهر آلود بردی در کمان از چه می کشی من که راهی ام بنده ای به این سر به راهیم راهی پیدا کن در به در نشم یه جوری بکش جون به سر نشم هی امان یار مهربان تیر زهر الود بردی در کمان از چه میکشی من که راهی ام بنده ای به این سر به راهیم می دونم برات یار فراونه دنبالت میام خونه به خونه فرهاد یکی ، یکی مجنون چند تا عاشق کلی دیوانه اما این یکی یادگار یه ای امان یار مهر بان ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:15 توسط کلاغ سیاه
|

بیشتر از آنچه تصور کنی خیانت دیده ام وبیشتر از آنچه باور کنی قلبم را شکسته اند ، اما تو ، اما تو نه خیانت کردی ونه قلبم را شکستی تو جگرم را سوزاندی ، زبانم می گوید ،زبانم می گوید ،به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ ، تیره تر از غروب و غمگین تر از غم جدایی باشد ،اما دلم میگوید به امید روزی که آشیانت بالا تر از آشیان عقاب، چشم اندازنگاهت زیباتر از بهشت ،بر لبانت لبخند و صد هزار پری کنیزت باشد..
بیشتر از آنچه تصور کنی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:23 توسط کلاغ سیاه
|

چگونه فراموشت کنم ، توراکه از خرابه های هرزه گی به قصر سپید عشق هدایتم کردی وعاشقی بیقرار ویاری با وفا برای خویش ساختی، آهوبره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی وبرای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی... چگونه فراموشت کنم ، تورا که سالها در خیالم ، سایه ات را میدیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا میکردم ، که خدایا پس کی اورا خواهم یافت.... چگونه فراموشت کنم ، تورا، که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام..برام ،تمامی اسمها بیگانه شده اند وهمهء خاطرات مرده اند....... دستم را به تو میدهم ، قلبم را به تو میدهم ،فکر را به تومی دهم، بازوانم را به تو می بخشم ونگاهم ، از آن توست، وشانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند وتمامی لحظه ها تورا می خواهند وبرای عطر نفسهایت دل تنگی می کنند......... چگونه فراموشت کنم ، تورا که قلم سبزم را به تو هدیه کرده ام که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد...پیشترها،پیشترهاسبزرا نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم سبز را با تو شناختم ودلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم دستت را به من بده ، فکرت را به من بده، سرت را روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر نفسهایت رامیان هم قسمت کنیم .....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:26 توسط کلاغ سیاه
|
