
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 2:29 توسط کلاغ سیاه
|

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود!
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 22:53 توسط کلاغ سیاه
|

سیاه ترین کلاغم بخت من هم چون رنگ پرام سیاهه
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 1:56 توسط کلاغ سیاه
|

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 1:24 توسط کلاغ سیاه
|

خوش آمده یی مادر بر سنگ مزارم<>خوش آمده یی بنشین یکدم بکنارم
بازآمدی و بوی تو را گرفته خاکم <> از اشک دو دیده تو من شسته وپاکم
بس کن دگر این زاری لبخند بزن گاهی
حرفی بزن از هرکس ازهرچه اگاهی
مادر تو بگو که مرگ من با تو چه کرد
ای وای به من چه میکنی با این درد
سیمای تو را غصه دگرگون کرده .چشمان تو چون چشمه همی می جوش
قلب تو فقط جامعه غم می پوشد
ای وای به من که دست من کوتاه است
افسوس که زندگی چنین خودخواه است
مادر تو بگو خواهرم کو کجاست ؟ او با تو نیامد چرا ناپیداست ؟
امروز به سفر رفته یا بیمارست ؟ شادم کن وگو کنار یک دل دارست
هر روز به عشق خاک من اینجا بود میسوخت دلم همیشه اوتنها بود
مادر تو به او بگو که آرام شود در پیش حقیقتی که هست رام شود
مادر تو بگو که بی قراری نکند من را قسم بده که زاری نکند
یادش چه بخیر همیشه با هم بودیم ما دویار ورفیق و محرم بودیم
مادر تو بگو در پی کارش باشد شادم کند به فکر یارش باشد
مادر چه خبر از حال و احوال پدر ازآن کمر شکسته از مرگ پسر
ازآن گل پاییزی پژمرده شده آن گل که ز طوفان غم افسرده شده
مادر تو بگو از آن دلارام چه شد آن کس که مرا فکند در دام چه شد
سوگند بتو که بی قرارش بودم من عاشقه دلخسته زارش بودم
گه گاه میآمد و به من سر می زد برخانه خاک من او در میزد
ازپشت درخانه به او می گفتم هر رزو به یاد عشق او می افتم
او یاد زایامخوشی ها میکرد آنروز مرا قشنگ وزیبا میکرد
اکنون چه شده ؟کجاست؟ او یار که شد؟
بعد از دل من بگو که دل دار که شد؟
مادر چه خوش آمدی وشادم کردی
بازم تو که آمدی ویادم کردی
دیگر تو برو که دیر وقت است مادر
باید که نبندیم در دروازه شهر
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 20:31 توسط کلاغ سیاه
|

عزیزی که اسم کلاغ رو ازتو یاد گرفتم این محیط چرا پست .چرا دروغیه .اگه دروغیه وپست باعثش کیه بوده .چی بوده ...چرا اگه پسته دروغ .کثیف .یکی مثل شما پاک و بی آلایش قدم میذار توش....درهر صورت من منظور اونی بود که منتظرشم ...فکر نکنم ادم پست ودروغ گو یی باشه...شریفت تر ازاین حرفاست...........حتی اگه نیاد مهم نیست ولی بهش نمی گم دروغ .......
دنیای شما شاید پوچ باشه چون کسی رو کنارتون احساس نمی کنید ( یه دوست ) ولی من نمی خوام پوچ باشه یعنی نمی ذارم ....دوستمو خودم انتخاب میکنم حتی اگه اونور دنیا باشه ....مطمئنم تو این دنیای مسخره .کثیف .پست که همه انفولانزای خیانت .دروغ گرفتن یکی .یکی پیدا میشه که بتونم بهش تکیه کنم بتونم بهش اعتماد کنم اونم بمن اعتماد کنه ...من ادمهای خیلی شریفی رو میشناسم توی همین وبلاگ خودم که اومدن ونظر دادن.از شهر شما دورتر از شهر شما از اونور کوچه مون همه پاک وبی ریا...میتونی بری بخونی نظراتشون ...ایندیانا خدای آتش.رامسین و رامایل.لمیعه .لیلا. ارامیس.سروش .محمد.ایران .راضیه دوست عزیزتون نه من با شما موافق نیستم
نمی دونم چرا تو فکر میکنی من بچه ام....اونایی که اسم بردم فقط یکیشون وبلاگ داره.هیچکدومشونم دروغگو نیست ...منظورم از این قارقار بیخود شاید خدا حافظی با درو همسایه ها باشه....تو بدل نگیر ..مجبورم نیستی کاری بکنی...حتی اخر هفته.. من یاد گرفتم آخر هفته هارو واسه دوستم .جمعه ها رو واسه خودم گریه کنم ....مهم نیست...
دست حق یار تو باشه . یادم می مونه لطف تورو
فکر کنم این چند روزه بطور کل میسر زندگیمو یه جورای تغییر داده.....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 19:50 توسط کلاغ سیاه
|

اینجانب قار قارویه سیاه پری جهت همراهی و کوچ
از این ماتم کده نیاز ضرری و فوری به یه کلاغ سیاهه
با مرام دارم....
اگه کلاغی پیدا شد بهم بگه بار وبندیلم رو بندم چون خسته ام
از اینجا.....
تا آخر هفته منتظرم جلو نماینده گی کلاغستان... دادم بالامو برای پرواز
تعمیر کننداینبار دیگه نمی خوام تو راه بمونم.....
اگه هم پرنده ای من قابل ندونست تنها میرم
مث بقیه پروازهای قبلیم.....
ک ل ا غ س ی ا ه
پرنده های عزیز اونا که آزادن و اونایی که توی قفسن همگی رو دوست دارم..........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 16:38 توسط کلاغ سیاه
|

هيس بگو نيستم، بگو رفته، بگو دستاشو شکسته نه بگو دنيا شو گرفته نه، بگو روياشو شکسته نه بگو رفته تا نباشه، قسمِ رفتنو خورده بگو رفته تا ...نه! اصلا... چه ميدونم... بگو مُرده روزي صد دفعه غلط کردمو مشقَم کردن* تا به قول خودشون، "ابليسو آدم کردن" تا لبم خواست بگه نه، با تَو سَري گفتن: "هيس حرف نزن، هيچي نگو، فقط بشين و بنويس بنويس:هيچ کاري از دست کسي بر نمياد بنويس ديگه چشام دليل روشن نمي خواد بنويس هر چي رو بايد بنويسي، بنويس " ولي تا نوشتم از حق خودم، گفتن: "هيس"!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:19 توسط کلاغ سیاه
|
