تبليغاتX
کلاغستان

کلاغستان

گل لالهء من هرکجا باشی بخدا می سپارمت ...

HOMEPAGE

E-MAIL

يك قدم به سوي آبادي
صد قدم به سوي ويراني
زندگي‌ام پر از اين لحظه‌هاست
و من اسير اين لحظه‌ها

لحظه‌هاي هيچ
لحظه هاي پوچ
لحظه‌هايي كه مرا از دست زندگي گرفتند
و به مرداب فريب بردند
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمام‌شدنم نمانده
در سايه سنگيني كه بر روي زندگي‌ام افتاده
وزش نابودي را مي‌بينم
و از نزديك دستها
صداي طبل بيهودگي را مي‌شنوم
كه با طپش قلب من مي‌آميزد
و در اين آميزش حسي هست
قديمي و آشنا
حس تنهايي و غربت و انتظار

حس تنهايي و غربت و انتظار
اين وزش نابودي است يا ضربان قلب وحشت
كه بر سقف زندگي‌ام مي‌وزد
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمام شدنم نمانده

تلاش بيهوده اي است تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده
مثل دست و پا زدن در مرداب
مثل بيداري بعد از مرگ

تلاشي بيهوده مثل رو بوسي ماه با خورشيد
مثل فشردن دستهاي روشنايي
تلاش بيهوده‌اي است تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده

من در نهايت حوصله نشسته‌ام
تا تو به خود آيي و مرا طلب كني
جستجو كن مرا جستجو كن مرا
كه من در يك قدمي تو ايستاده‌ام
و گم نيستم

نگاه كن از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستاده‌ام
نگاه كن

نگاه كن از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستاده‌ام
نگاه كن

به كجا مي‌روي
به كجا مي‌روي
كه در انتهاي راه كسي جز من در انتظارت نيست

نگاه كن
از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستاده‌ام
از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستاده‌ام
سبز و سرشار
در كنار تو ايستاده‌ام
و سايه‌اي نيستم از خاطري دور
به كجا مي‌روي

تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد
ذرات تاريكي را شمردم
تمام شب
تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد نشسته‌ام
تا به من بگويد
با عشق تو چه بايد كرد
و بهاي با تو بودن چيست
كه دل بريدن جواب حل اين معما نمي‌باشد
و از خود گذشتن اتفاق ديرينه‌اي است

تلاش بيهوده‌اي است تو را از خود داشتن
تلاش بيهوده

+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:21 توسط کلاغ سیاه |

دراتاق کوچکم

           درکنار دستهای  باز پنجره

                                                       رو به شب نشسته ام

مثل شاخه های نازک درخت

                   از هجوم باد خاطرات تو

                                      در خودم شکسته ام

 با مداد آه  خود                    توی دفتر سیاه شب

                       می نویسم  انتظار

 می نویسم  انتظار ...قصه ای همیشه تلخ ست

قصه ای که کودک دلم

 با صدای لای لای نرم او

                              به خواب می رود

 جویبار لحظه های عمر من

                                            در مسیر انتظار

    بیقرار و با شتاب می رود...........

دوستای گلم بخصوص تو ......ممنون از لطف و احساسی که نسبت به وبلاگم داشتید نه خودم

من دیگه چیزی از خدا و دنیا نمی خوام جز سلامتی و  سر افرازی شما عزیزان هر جا باشم یاد و خاطر ی  روزهایی که در کنارتان بودم را فراموش نمی کنم منو بخاطر بدیهایی که درحقتان کردم ببخشید و حلال کنید .... یگانه آرزویم خوشبختی شماست....

بدرود عزیزان ... کلاغ دلشکسته .......

                      کاوه

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:28 توسط کلاغ سیاه |

خدايا ...

                     خدايا..

چرا از من اورا گرفتي كه ماتم بگيرم

                              من اين سوي دنيا  تو ان سوي دنيا

                چرا درد خود راكم بگيرم....؟

                ز روزي كه رفته .. زپيشم او نامه ننوشته

   زخاطر مگر برده او از دل ياد بگذشته

                  دريغا....... گذشته ........   گذشته   

                 خدايا همه هستيم را گرفتي  همه هستيم رو تو

         يكجا گرفتي  اگر روزي از اين قفس پربگيرم

 

                    روم سر به پايش نههم تا بميرم

           و يا زندگي را من از سر بگيرم

     خدايا چرا ؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 18:0 توسط کلاغ سیاه |

سلام  دوستاي  گلم 

كم و بيش همه درباره انتظار  نظرداديد بعضيا گفتن سخته ،

بعضيا ازش متنفر بودن .

 يه عده همه بي خيالش  شدن چون ميگن ارزشي نداره

  چندتايي ميگن شيرينه ....كاري به اينا نداريم

انتظار بده ؟؟؟؟؟؟؟ درسته ،،،   مگه  نه ،، مگه  شما نگفتيد ؟؟

           پس چرا  باعث مي شيد كسي چشم براه

                              ومنتظرتون بمونه  ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

          

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 9:9 توسط کلاغ سیاه |

 

گفتی: آسمان انتقام تورو ، از من گرفت.

گفتم : من دعا نکردم.

گفتی " او به من وفا نکرد .

گفتم "حالا مثل من شدی !بی وفایی ، توروشکست !

گفتی " به تلخی مرگ نیلوفرها شکستم.

گفتم " تنها دل شکسته هیچ مرهمی نداره.

گفتی " دستانت را به دستان من بسپار!!

گفتم " یکبار سپردم وآواره شدم .

گفتی " قسم به عشق ، این با ر من مجنونم ..

گفتم "قسم به شب به آسمان دل سپرده ام .

گفتی "چتر دلم را پناه دلت میکنم.

گفتم "باران ، سهمی از زندگی من است.

گفتی " زیر باران خیس وبی پناه می شوی

گفتم " خیس شدن دلیل دیوانگی من ست .

گفتی" بگذار شاهزاده قلبت باشم .

گفتم " قلبم سال هاست با زخمی کهنه ، زندگی میکند

گفتی " من آمده ام تا مرهم دلت باشم.

گفتم " دل ناز پونه ها ، مرهم دل منست

گفتی " دل به من بسپار.

گفتم " دلت در هیاهوی بی وفایی دیگریست.

گفتی " تو منتظر من  بودی ؟!؟!؟!؟

گفتم " مدتهاست انتظاررا،درنقاشی رویاهای محال

 رنگ آمیزی می کنم ...وتو ، دلت هنوز اسیر بی او بودن ست.

گفتی  " ازروزگار بی وفا دلم گرفته .

گفتم " دل بدریا بسپار و از غم رها شو .

گفتی " با هم از این دیار سفر کنیم.

گفتم " تو سفر کردی و من تنها شدم.

گفتی " اینبار، تو همراه من بیا .

 گفتم " برو ، من این دیار را عاشقانه دوست دارم.

گفتی " او مثل تو عاشق نبود.

گفتم " عاشقی درد سختی بود .

گفتی " اینبار من عاشقم .

گفتم  " پس برگرد ! ...به سرزمینی که به

نیت چشمانش دلم را آواره کردی

برگرد من سالهاست ، بی تو نفس میکشم ...!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 12:9 توسط کلاغ سیاه |

از انتظار چه میدانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستان  عزیزم

خواهش میکنم  دانستهای خود را  در مورد انتظار  ثبت کنید.

پیشا پیش سپاسگذارم..

کلاغی

 

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 22:28 توسط کلاغ سیاه |

بازم تنها تو اتاق نشستم

هیچ صدایی نیست

به جز صدای تیک تیک ساعت

ثانیه ها میگذرند  یک...دو...سه...

ومن هنوز منتظرم...منتظر لحظه موعود...

اون لحظه ای که دستای گرم تورو تو دستام بگیرم

تو چشمات قشنگ خیره بشم وبهت بگم که

چقدر دوستتدارم................

یه عمریه که دارم خواب این لحظه رو می بینم

همیشه این لحظه جلوی چشممه

فقط نمی دونم می تونم بهت بگم یا نه ؟؟؟

نمی دونم !!!؟؟

سعی خودمو میکنم

ولی اول باید ببینمت

نمی دونم می بینمت یا نه ...نمی دونم؟؟؟

فقط می تونم امیدوار باشم ....

وبه صدای تیک تیک ساعت گوش بدم ...

تا لحظه موعود...

 

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 12:44 توسط کلاغ سیاه |

    تا اطلاع ثانوی  کلاغی در آشیونش

                     نمی باشد

         خدا حافظ شما دوستان عزیزم      

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 17:9 توسط کلاغ سیاه |