و خدای مهربان گفت سیاه کوچکم هر صدایی را میشنوم هر درد دلی را گوش فرا میدم هیچ بنده ای را فراموش نخواهم کرد سکوت من آزمونیست برای شما ،تا ایمانتان را به سنجم، .آزمایشیست برای شما تا که ارزش رسید به ارزوهای دیرین تان را بدانید. وروزهای انتظار رابدست فراموشی نسپارید هر کس بیشتر صبر وتحمل کند فراتر از آرزوهایش به او خوشبختی ابدی عطا خواهم نمود صبر را پیشه کنید وبه من ایمان قلبی داشته باشید که پایان انتظار شما شیرین خواهدبود، گر به من ایمان داشت باشید... کلاغی گفت: ای خالق من وتمام زیبایی ها ای آفرینده هر آنچه هست و میبینم وهرآنچه که نمی بینم تورا در گوشه ،گوشه دلم درآسمان در زمین ودر همه جا احساس میکنم که همراه ودرکنارم هستی تا روز موعودی که برایم مقرر کردی صبر وتحمل میکنم واین را برای همگان بازگو مینمایم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 21:21 توسط کلاغ سیاه
|

در رويا ها ديدم که با خدا گفتگو می کنم خدا پرسيد : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟ من در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد . خدا خنديد : وقت من بی نهايت است... در ذهنت چيست که می خواهی از من بپرسی ؟ پرسيدم : چه چيز بشر شما را متعجب می سازد ؟ خدا پاسخ داد : کودکی اشان. اينکه آنها از کودکی اشان خسته می شوند عجله دارن که بزرگ شوند وبعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که دوباره کودک باشند. ...اينکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. اينکه با اضطراب به آينده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراين نه در حال زندگی می کنند ونه در آينده. اينکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی ميرند و به گونه ای می ميرند که هرگز زندگی نکرده اند . دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم: می خواهی کدام درسهای زندگی را بياموزند؟ او گفت : بياموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاری که آنها می توانند بکنند اين است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند . بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند بياموزند که فقط چند ثانيه طول می کشد تا زخمهای عميقی در قلب آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم. اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التيام بخشيم. بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترين ها را دارد کسی است که به کمترين ها نياز دارد . بياموزند که آدمهايی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند . بياموزند که دونفر می توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند که کافی نيست فقط آنها ديگران را ببخشند . بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند. من با خضوع گفتم: از شما بخاطر اين گفتگو متشکريم. آيا چيز ديگری هست که دوست داريد بدانند؟ خداوند لبخند زد وگفت: فقط اينکه بدانند من اينجا هستم. هميشه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:57 توسط کلاغ سیاه
|

منم کلاغ خسته، بال و پرم شکسته
یه عمره توی دلم، غم و غصه نشسته
واسه همینه که من لباس سیاه می پوشم
می خوام همه بدونن چقدر عذاب کشیدم
حرف دلم رو می خوام حالیت کنم نمیشه
جدا از این مردم ها تو خودمم همیشه
از بچگی تا حالا با سنگ زدن تو پرم
خواستم بپرسم چرا؟ با سنگ زدن تو سرم
می گن که تو سیاهی زشتی و بد صدایی
دیگه نبینم بازم رو بوم ما بیایی
این روزا دوره ی ما دوره ی نامردیه
دوره ی سرخوردگی پوچی و دلسردیه
هر که بخواد مرد باشه پست و ذلیل و خواره
تنهای تنها میشه چون کسی رو نداره
دلم خیلی گرفته هوای گریه دارم
می خوام که تنها باشم حوصله هم ندارم
درسته که سیاهم قشنگی هم ندارم
ولی برای خودم یه قلب ساده دارم
خوشگلی های طاووس واسه خودش بمونه
می خوام کلاغ بمونم برم از این ویرونه*
باتشکر از azra
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 21:48 توسط کلاغ سیاه
|

توی یک کوچه ی باریک ، روی یه درخت بی جون یه کلاغ دل شکسته ، یه کلاغ پیر و خسته ، تو صداش غم فراون ، تو چشاش ابر بهارون سر یه شاخه نشسته. نه امیدی واسه پرواز نه خیالی واسه موندن تا جوون بوده و بوده واسه یه غارغار ساده همیشه آواره سنگ و لعنت آدما بوده..... اون زمونها که کوچیک بود یه کلاغ خشک و رنجور،، می دونست که آدما همه عاشق قناری اند سعی میکرد زیاد نخونه... توی عمر سوت و کورش عاشق هیچکی نمونه آخه اون پرهاش سیاهه ،صداش هم بیراهه ، کسی هم اینجوری تو دنیا نمیشه دوسش بداره، همیشه عاشق این بود یکی هم عاشق اون بود.ولی این خیال واهی توی رویاهای اون بود....تا که یک روز یه پرستو با همه ناز و کرشمه دل اونو اسیرش کرد، شد تموم سرنوشتش همه روزها به امیدش،به امید نازنینش پا میشد زندگی میکرد ، واسه اون هر جوری می بود آب دونه مهیا میکرد چقدر با یاد عشقش همه روز پرواز میکرد با سرو سوسن وسنبل خودشو تن ناز میکرد گل به سر میزد تو پرواز، نفس رو چاق میکرد واسه عشقش توی آواز...همه ء بهار اون سال کلاغه فکری نمیکرد، چه شبا گرسنه می خوابید ،ولی بهش اثر نمیکرد آخه اون کلی اسیر بود ، اسیر عشق پرستو، اسیر عشق عزیزش عاشق دلبری اون ....برگای زرد خزونی ، کم کم آفتابی می شد آسمون به رنگ تيره ، ابر اون باروني ميشد روزها رو به ياد اون بود ، شبها هم خيال خوابش كه كلاغ قصهها رو اسير تنهايي ميكرد كه تا آخر عمر درازش دیگه هیچ روزی نخنده اتفاقی که نبایدواسه غارغاری می افتاد، افتاد و یه روز ابری ، پرستو حرف سفر زد با همین اشارهی اون کلاغه نفس نفس زد...یه روزی صبح خزون بود ، کلاغه یارش رو می خواست رفت که تا اونو ببینه ، اخه دلدارش رو میخواست مثل هر رزو بهاری واسه اون یه شاخه گل کند گل سرخ رو رو سرش زد تا واسه یارش بخونه تا شاید عمری پرستو پیش عاشقش بمونه ، ولی اون روز توی لونه ، توی غربت خونه نه پرستو بود نه حرفاش ، فقط ازاونهمه یادش مونده بود یک سبد سبز ، با همه برگها وگلهاش کلاغه باور نمیکرد ، که اونم گذاشته رفته، فکر نمیکرد که پرستو باهمه خاطره هاشونتوی اون هوای ابری واقعا رفته که رفته...روزها می رفتندبه سختی واسه اون کلاغ تنها که هنوز رویاها میدید از پرستو توی شبها ،از طلوع صبح زمستون ، توی اون سرمای لرزون سرشو تو برفا میکرد ، تا نبینه سرنوشتش چشمای همیشه گریون...حالا هم بعد یه چند که بهارا دونه دونه میآن و خزونی میشن هنوزم به یاد اونه روی یه شاخه ء تنها ، یه کلاغ پیر وخسته ، یهکلاغ دلشکسته واسه اون آواز میخونه ، میدونه حالا پرستو با یکی بهتراز اونه، کلاغی فکری نداره از زمونه غم نداره. نمی گه پرهام سیاهه ، نمی گه صدام بیراهه نمی گه غم تو وجودم زده عمری آشیانه توی یه کوچهء تاریک ، روی یه درخت بی جون با خودش آواز می خونه .... آخه کی تا آخر عمر عاشق کلاغ می مونه؟؟؟
ولي باز كلاغ ساده به اميد عشق نازش
چه خبر از اين خزون داشت ؟
پاییز بی برگ نامرد..
اين خزون همون خزونی بود كه ميتونست همهي عمر
پرهاي اونو ببنده،لباشو از شوق آواز...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:41 توسط کلاغ سیاه
|

همه از من می پرسند که چرا نام کلاغ و چرا روی سیاه مگر از نام بیامد قحطی... ولی این اسم تناسب دارد من کلاغ هستم که تواند پر زند او تواند که به هر جا برود بر زمین تکیه کند سرو پا در گل و لای کند یا به افلاک رود به خورشید رسد ولی عقاب که نیست که همیشه سر و سرترباشد و زبالا دیگران را ببیند آخر عقاب که نیست... او کلاغست ، کلاغ می تواند بپرد ولی افسوس همیشه نشود گر به پایین نگهی اندازد وببیند لاشه نتواند که رهایش بکند یا که از آن بگذرد باید حتما"به زمین بنشیند به لنجنزار نگاهی بکند ودر عین پستی تن خود نیز لجن مال کند ولی قورباغه که نیست تا ابد زیر لجن ها ماند هر چه باشد یک پرندهست هنوز نتواندپست بماند ، هرگز پس دوباره ره خود را گیرد ودوباره توبه و دوباره پرواز سالها میگذرد همه در اوج و سقوط شاید عقاب نشد ولی قورباغه هم که نیست..
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 20:53 توسط کلاغ سیاه
|

کلاغه دلش گرفته بود کلاغ سیاه پاپتی پرید روی شاخ درخت گفت : غار و غار :: از یه جایی صدا اومد که : زهر مار بغض کلاغه ترکید یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید قطره اشک لابه لای پرای سیاه گم شد و رفت یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه اومد و اومد کلاغه افتاد رو زمین یه صدا اومد::اون کلاغ زشتو ببین .. کلاغه چشاش تار شده بود همه جا ها رو سیا میدید عین خودش زشت و سیاه و خط خطی... کلاغه مرده بود ..... کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود آخه شب قبل یه گربه ناز و ملوس بچه هاشو گرفته بود کلاغه هم دلی داشت ُ همدم و همدلی داشت ، کلاغه هم عاشق بود واسه خودش کسی بود ، کی از دل کلاغه با خبر بود کی حالشو می فهمید ، حیف کلاغ پاپتی با رنگ زشت و خط خطی راستی مگه ما آدما از دل هم خبر داریم ؟ ما آدمای رنگارنگ زشت و قشنگ رد میشیم از کنار هم سلام و علیک ،حالت چطوره اصغری ؟ حرفای بیخود میزنیم خنده هامون شیشه ایه درد دلامون الکی عاشقیمون , دروغکی ما لای دودا گم شدیم تصویرامون خیالیه ،هرچی که داره مغزمون شکلکای سئوالیه دل چیه ؟ یک تیکه خون پر از : نرو , پیشم بمون دلم میخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی زشت و سیاه و خط خطی پر میزدم تو آسمون کسی نمی گفت که : بمون می پریدم رو یه درخت گریه می کردم : غار و غار پشت سرش یه زهر مار حداقل این فحشه که راستکی بود اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت کسی برام لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت نه عاشق کسی بودم نه کسی عاشقم بود کلاغه تنهایی بودم گمشده تو شهر دود اشک کلاغو هیچکسی نمی تونه ببینه حال دلش ؟! عجب ..مگه حالی واسش میمونه ؟ دلم میخواست کلاغ بودم تا که یه روز زخم یه سنگ راستکی که درد اون بهتره از زخم زبون آدما دلم رو با تموم این نگفته هاش بترکونه.............. کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه کسی دلش واسه کلاغ مرده هم ,نمی سوزه صبح سحریه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا کلاغه با دلش پرید تو قصه ها دلش نگو , یه تیکه خون پر از : برو پیشم نمون کلاغ سیاه
نشست رو سینه کلاغ قلب کلاغه ترکید
کلاغ سیاه پاپتی زشت و سیاه و خط خطی
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 5:4 توسط کلاغ سیاه
|

باز می تابم
بر شب .....بر روز
باز هم می تابم
بر تمامی آدم های خوشبخت
بر مردمان سرزمین بین النهرین
یا زمینی دور در جزایر قناری
آدم ها چه خوشبخت ....چه بدبخت
بدبخت زاده می شوند
زیاد میشوند و زیبا
گاه سرخ می شوند
گاه سیاه
سفید که می شوند
می میرند
پیش از اینها شاید
سرخ ها مرده باشند
یا شاید سیاها !
مهم نیست
مهم زندگی است که مرگ می زاید
و من با تمام وجود
بر سر پنجه شکننده ابتذال
می رویم ...می آویزم ...می ایستم
گاه گاه که می میریم
به آسمان نگاه کنیم
وقت مرگ
آسمان به رنگ اشتباه آدم است
و هوا چه رندانه می خندد
بر کلاغ سیاه
کلاغ هم
می میرد! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 0:19 توسط کلاغ سیاه
|

وکلاغ سیاه روی بلند ترین درخت دنیا نشسته وچشم به آدمیان دوخته بود عده ای را خوشبخت دید و عده ای را بدبخت ، جمعی غرق در ثروت وجمعی دگر در فقر وتنگدستی ، دسته ای در سلامت و دسته ای به بیماری و....هزاران گروه که هریک را حالی بود.... خدا گفت : به چه می نگری ؟ کلاغ سیاه پاسخ داد : به احوال آفریده هایت . خدا گفت : چه میبینی ؟ کلاغ گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است که عده ای بدین سان و عده ای..... خدا گفت : آیا پاسخی بر شگفتیت می یا بی ؟ کلاغ گفت : تنها بر این باورم که در حق آفریده هایت ظلم نخواهی کرد. خدا گفت : تندرستان را آفریدم تا به بیماران بنگرند و مرا برای سلامتی خود سپاس گویند و بیماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شکیبایی به درگاهم دعا کنند که سلامتی نصیبشان گردانم. توانگران را آفریده تا به تهیدستان بنگرند ومرا به واسطه توانگرییشان شکر کنند و به فراموشی نسپارند تهیدستان را....وتهیدستان را که چشم به توانگران دوخته ومرا در رفع تنگ دستیشان بخواهند. و این همه را آفریدم تا درخوشحالی و بد حالی ، در سلامت و بیماری ودر هر حال بیازمایمشان. هر که را به واسطه آنچه می کند سوال خواهم کرد....
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:48 توسط کلاغ سیاه
|
