دیگه همه چیز تمام شد بازم تنها شدیم کلاغی.. دیگه چیزی نمونده دیگه کسی نمونده جز من ، جز تو… باز رسیدیم به آخر کوچه… آخر کوچه ای که بن بست بود بازم من، بازم تو کنارهم تک وتنها روبروی روزای رفته نشستیم …روزایی که چه آرام آمدند رفتندو در این آرامش طوفانی سهمگین تمام هستیو ،قلب ما را تیکه تیکه کرد …..و هرتیکه ای را به گوشه ای پرتاب نمود… کلاغ عزیزم دیگه خسته ام از این زندگی ، خسته ی خسته… دوست دارم فریاد بزنم ، اما توانی ندارم …دوست دارم گریه کنم ، اما قطره اشکی باقی نمونده تا به پای دردوغمهای خود بریزم…خسته ام دوست دارم بخوابم دوست دارم به یه خواب طولانی و ابدی برم …. احساس سرمای شدیدی سراسر وجودمو گرفته ،بخوبی لرزش تنمو حس میکنم…خسته ام کلاغ عزیزم… منم مث تو خسته ام، منم دل شکسته ام حق با توبود این رسم روزگاره، بازی روزگار خیلی کثیفه کاوه خیلی ،سهم من وتواز این روزگار این نبود حق ما این نبود …دوباره تنهایی ،دوباره سیاهی ،دوباره من وتو بیا دیگه حرفی نزنیم بیا از اینجا بریم بیا با هم پرواز کنیم بریم به آسمونا بیا از اینجا بریم ، خسته ام کاوه دلشکسته ام... کلاغ عزیزم این بود لحظه موعود این بود پایان انتظار ما… لعنت به این زندگی لعنت به این انتظار به روزای رفته به لحظات بیقراری به ثانیه تلخ انتظار لعنت که چه آسون دلما مارو به بازی گرفت ولی کجا بریم ، کجا بریم که فراموش کنیم اینهمه دردو رنجو… کاوه بهتر دیگه بریم حرفی نزن چیزی نگو ، خواهش نکن چون امیدواری بیجا بیشتر باعث دلشکستگی میشه بهتر بریم ، چون موندن جز سیاهی تنهایی هدیه ای برای من وتو نداره بیا پرواز کنیم … بیا بمیریم چون در این صورت میتونیم بوسه به دستان آرامش بزنیم بیا پرواز کنیم ...
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 23:2 توسط کلاغ سیاه
|

دیشب دلم گرفته بود . دلم هوای، یه درد دل دیگه داشت با خالق مهربونش بال زدم رفتم نشستم روی پیر ترین درخت وسط باغم وزل زدم به آسمون تاریک وپرستاره که ماه زیبا مث یه عروس توش خود نمایی میکرد... منتظر بودم ، دلم خیلی گرفته بود ، منتظر امدنش بودم که بیاد و حرفا مو گوش کنه درد دلامو غصه هام .... ولی نه انگار قرار نیست امشب بیاد همیشه همین جا ها بود همین حوالی .همیشه حس میکردم وجودشو ... چی شده نکنه کار زشتی کردم، نکنه از دستم دلخوره نکنه دیگه دوستم نداره، چرا نیامد امشب ...شاید فراموشم کرده ،دلم شور میزنه .... دلم داره تو سینه تند تند می زنه... می تونم صدای طپش قلبمو بشنو ...بغض کردم .زدم زیر گریه .رو کردم به آسمون سرش داد زدم ازش گله کردم شاکی اش شدم به خاطر نداده هایش، بخاطراشکهایم وانتظار بی پایانی که نصیبم کرده، بخاطر گل لاله ای که ازم گرفته گریه میکردم والتماسش ....گله کردم وگفتم که از زندگی دلگیرم ازغمهاش که دیوونه م کرده هرچی غم هست تو دنیا یک جا توی دلم جا دادی...چرا ....چرا؟؟؟؟؟؟ خدایا دیدی که هیچکی پناهم نبود... حتی کسی برای دل خسته ام تکیه گاه نبود... شاکرش شدم بخاطر نعمتهایش بخاطرمهربانی هاش ... از هر دری با او گفتگو کردم ولی افسوس.... ولی افسوس که هیچ جوابی نشنیدم انگار نمی خواد دیگه به حرفام گوش بده انگار اونم میخواد منو تنها بذاربه حال خودم... هیچ خبری از ش نشد خسته بودم وخستگی برمنوجسمم غلبه کرد و بخواب رفتم......... یه رویا ... یه خواب... در خواب دیدم که خدای مهربان مرادر بلند ترین نقطه آسمانش جای داده و شاخه گل لاله ای زیبا را درمیان دستانم نهاده .....چه رویایی ... ازخواب بیدار شدم . ولی حس قبل رو نداشتم... عطرو بویش ... را بخوبی حس میکردم .که مهربانانه به رویم برگ گلی نهاده تا از سرما و تنهایی در امان باشم.... شما دوست عزیزم خواب مرا تعبیر کنید رویای زیبایی با خدا بودنم را...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 9:9 توسط کلاغ سیاه
|

روزي غرق در فكر بودم ناگهان خود را در دياري يافتم دوردست و غريب. و خداوند مهربان راکنار خود حس کردم به نرمي از من پرسيد: «چرا اين طور گرفته اي» گفت: «شايد از من كمكي ساخته باشد» گفت: «در خود فرو رو. كليدش را در قلبت مي يابي.» «خيالهايت را كنار بگذار و نيتت را خالص كن ... آنوقت حقيقت در قلبت مي تابد» پاسخ داد: « در اين مرحله، اوليا و انبيا را همه بر حق مي بيني، و تفاوت بين اديان نمي گذاري ... يعني به مرحله خودشناسي گام نهاده اي» «در مرحله خودشناسي ميداني كه ... از كجا آمده اي ... چرا به اين دنيا آمده اي ... در اينجا چه بايد بكني ... و بعد به كجا ميروي؟» گفت: «به وظايفمان عمل كنيم ... به ديگران خير برساني . و بكوشيم انسان واقعي باشيم» «بله، كسي كه به راستي دلسوز، نيك خو و نيك خواه باشد ... از شادي ديگران شاد شود و از غمشان غمگين ... و در پي ياري به ديگران باشد» «با ديگران هميشه همان باش، كه ميخواهي با تو باشند ... و هر چه بر خود نمي پسندي، بر ديگران مپسند» او ادامه داد: «... اما به كار بستنش دشوار» مي كند و مطمئن نيستم آيا روزي به سعادت واقعي مي رسم گفت: «در راه حقيقت ... سعادت واقعي ... بازگشت به سرمنزل ازلي است» «بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم ... اما داناتر و مهربانتر» لبخندي زد و گفت: « عمرهايي تحقيق و تجربه» اما شايد باز سوالاتي داشته باشم « هر وقت كه بخواهي ... من هميشه هستم
گفتم: فكرم پريشان است.
گفتم: به دنبال حقيقت مي گردم.
چگونه؟
پرسيدم: از كجا بدانم حقيقت است كه مي تابد
مرحله خودشناسي؟
گفتم: نميدانم در اينجا چه بايد بكنم؟
انسان واقعي؟
چگونه؟
گفتم: گفتنش آسان است ...
گفتم: نشيب و فراز زندگي، گاهي عرصه را بر من تنگ
سرمنزل ازلي؟
فكري كردم و پرسيدم: اين همه را از كجا مي دانيد؟
... ممنونم
حالم خيلي بهتر شد
مي شود دوباره شما را ديد؟
با لبخندي مهربان
دستي بر شانه ام گذاشت و گفت:
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:25 توسط کلاغ سیاه
|

در میان بوته های گل سرخ ، درنیمه مهر ماه ، زاییده شده ام زود پروازرا آموختم : آن هم از دست بچه های بازیگوش کوچه که در انتظار زایمان مادرم بودند ، تا با سنگ کودکیشان تخم کلاغ را بشکنند . هنوز هم می ترسم ، که یکبار بالم بگیرد واز روی سیم های لخت تیر چراغ برق که روشنایی لامپش ، کمتر از بیست دقیقه مهمان کوچه ماست آویزان کف خیابان شوم ، و بعد حتی پرهای سیاهم آذین کتابچه های مشق بچه ها شود سرگردان شاخه ها آواره سیمها و دزدی وآش نخورده .... سیاه بخت و سیاه بال به انفجار تخم کبوتری می آییم وعمرمان به سنگ کودکانه ای بند است ... ویا اتصالی سیمی لخت در زیر باران هر چه بود آمدم ... درنیمه مهر ماه... درلابلای بوته های گل سرخ... بی شعر وبی غزل با قار قاری سیاه نامم کلاغ سیاه شد و بختم از رنگ پرم سیاه تر همه روز و همه شب درآرزو و در انتظار لحظه موعود.... آمدم در نیمه مهرماه
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 17:7 توسط کلاغ سیاه
|

ادامه - و ديگر سرنوشت روح نا معلوم! - که از دنياي بعد از مرگ ما چيزي نمي دانيم - همان سهمي که بي او ... عشق آيا سرد مي گردد ؟!! - و من … آري … نفسهاي تو را در سينه ميدادم - و اين سهم بزرگي بود ولي با آن اميدي که مرا با تو نگه ميداشت - نفسهاي تو جزء کوچکي بود از تمام تو - بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا! - و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!! و يا عين حقيقت بود و من رؤياش مي ديدم؟! شرابي که من از لبهاي تو چيدم تمام خوشه هايش را و با انگشتهايم خوب افشردم تمام دانه هايش راو در آغوش معصوم تو سر کردم تمام نشئه هايش را و زيبا بود ؛ نه با اندوه بايد ماند نه غم را بايد از خود راند بيا تا ما شريک شادي و اندوه هم باشيم... چقدر اين زندگي زيباست و بي تو زندگاني .... بگذريم از اين سخن ... بيجاست ! که با آن خير مقدم گويمت زندگی را خوب فهمیدم : نه با اندوه باید ماند نه غم را باید ازخود راند... با تشکر از تمام دوستای گلم
و من انديشه کردم…. عشق بي او گرمتر از هر زماني بود
و خوابي بود... و من باور نميکردم
به هر تقدير شيرين بود به هرصورت گوارا بود
براي با تو بودن اين شروع بي نظيري بود،
اگر بهار مي دانست،
برايم غنچه سرخ گلي را ميشکوفانيد
اما نميدانست
گمان مي کرد ، روز آخر ديدار ما آن روزبهار است
- و شايد من خودم هم اين چنين بودم ! –
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت پراحساس
و احساس گريزي بي امان در چشم تو پيدا.
غروري سهمگين و وحشت آور بود،
که از چشم تو مي باريد
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »
- که سيماي غرورم سهمگين تر از غرورت بود -
« تو را من دوست مي دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست مي دارم))
توهم آيا مرا »
اما
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتي سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازيچه دست تو مي ديدم
ولي جرأت به خود دادم
و يکبار دگر آرامتر اما -
زمام سرنوشتم را به دست جمله اي دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست مي دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولي اينبار
تنت با حالتي مبهم ، به جاي تو سخن مي گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست مي دارم! »
به دستت دست لرزانم گره ميخورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره ميزد
و او سرهاي ما را سوي هم مي برد
و لبهاي ترک دار مرا در حوض لبهاي تو مي انداخت
صداي عقل ميگفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم
و بعد از آن هم آغوشي
خدا ما را اسير خواب شيرين جواني کرد!
و من سهم بزرگي از تو را در سينه ميدادم - نفسهايت -
همان سهمي که بي او زندگي هيچ است
همان سهمي که بي او جسممان مرده است
- و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!گ
که از دنياي بعد از مرگ ما چيزي نمي دانيم -
همان سهمي که بي او ...
عشق آيا سرد مي گردد ؟!!و من انديشه کردم….
عشق بي او گرمتر از هر زماني بود –
و من … آري نفسهاي تو را در سينه ميدادم
و اين سهم بزرگي بود
ولي با آن اميدي که مرا با تو نگه ميداشت
نفسهاي تو جزء کوچکي بود از تمام تو و خوابي بود
و من باور نميکردم
بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!
و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!
و يا عين حقيقت بود و من رؤياش مي ديدم؟!
به هر تقدير شيرين بودبه هرصورت گوارا بود
شرابي که من از لبهاي تو چيدم
تمام خوشه هايش را و با انگشتهايم خوب افشردم
تمام دانه هايش را و در چشم تو نوشيدم
تمام جرعه هايش را و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هايش را و زيبا بود ؛
و بي اندازه زيبا بود خواب روح ِ بيدارم
و احساس جديدي بوداين در خواب بيداري!
اين در خواب بيداري!
و اين آغاز خوب داستان شادماني بود
و اين سرفصل شيرين جواني بود
چه فصل بي نظيري بودنفسها اظطراب انگيز
بدنها سرد و شهوتناک
هواي بوسه ها شرجي
زمين بوسه ها سوزان
و ما – از يكدگر سرشار –
چه بي پروا جواب بوسه را با بوسه مي داديم!
که لذت ترس را مي کشت
و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز مي ارزيد
و وقتي رنگ زيباي گناهان را به تن داديم
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها
زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار
تو را من ناگهان بايد درون خويش مي ديدم
و هرگز هم نفهميدم
کدامين ورد باعث شد
تو را در صبح آن روز طلايي رنگ پاييزي
براي خويش بردارم؟!
کدامين نيمه شب دست دعايم را
خدا پراستجابت بر زمين آورد؟!
کدامين روز ايمان نگاهم بر تو کامل شد؟!
ولي امروز ميدانم
که من تا آخرين مقدار ممکن با تو مي باشم
که من تا يکقدم بعد از خدا هم باتو مي باشم
و تو تا آخرين مقدار ممکن با مني امروز
و تو تا يکقدم بعد از خدا هم با مني هر روز
و لبريز از تو بودم وقتي از خود باز پرسيدم:
« تو را من دوست ميدارم ؟! »
و در پاسخ به اين ترديد
و در حالي که لبها بي صدا بودند
تنم با حالتي واضحتر از هر جمله پاسخ داد:
« آري ... دوستت مي دارم! »
و من جنبش شهواني خون در رگم ، آنروز
پيام بوسه ها را درک ميکردم
و آيا « دوست ميدارم »
همين احساس را در خويش ميگنجاند؟!
- يقيناً پاسخش منفي است
که سهم کوچکي از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود
و « خواهم داشت » شايد بيشتر ... شايد ! »
که تا امروز
کلامي نيست کز تنديس اين حس پرده بردارد
و شايد... « بي تو نتوان بود » ... شايد ... بهترين باشد. –
و اينک در فرود شعر « دلتنگم برايت » جمله اي زيباست
هنوز از گرمي آغوش تو سرشار سرشارم
وگرچه بوي تو روي تنم مانده است
و گرچه در سکوت کوچه ميبينم تو را ، آرام در رفتن
دلم اما براي ديدنت تنگ است...
و بعد از تو سکوت خانه سنگين است
و پيش از تو،
سکوت خانه سنگين بود!
کدامين شعر من گوياترين شعر است
براي بي صدا بودن ؟!
کدامين شعر من وقتي
سکوت و انزوايم را بياغازم
تو را آرام خواهد کرد؟!
و آيا هيچ شعري مي تواند جاي خالي مرا ...
هرگز!!
و بي تو بودن اينک نيک دشوار است
و گاهي از خودم پرسيده ام: « آيا
تو را هم مرگ خواهد برد؟!
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »
و اما خوب مي دانم
که بي پاسخ ترين پرسش
و بي پرسش ترين پاسخ
براي آدمي مرگ است!!!
و روزي مي رسد آن لحظه آخر
- يکي از ما دو خواهد مرد! –
و ما بي هم ... چگونه مي شود ...
هرگز!
و اينگونه
به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترين گشتم
و رستاخيز بعد از مرگ روز ديگري در هستي عشق است
و اين فرصت که بعد از مرگ
شايد ما دوباره پيش هم باشيم
به آن ايمان و اين اقرار مي ارزيد
و با اين ديد ، محشر ، روز زيباييست
و با اين وعده دوزخ ، بهترين مأواست
و تصنيف بلند عشق تو امروز
در اوج خويش مي رقصيد
و من – تصنيف ساز عشق تو – امروز
تو را در اوج ِ تو ديدم
و پرسيدم که: « شادي چيست غير از اين
که تصنيف بلند عشق را در اوج خود بيني؟! »
واز اعماق قلبم شادمان بودم وقانون بزرگ
+
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 12:48 توسط کلاغ سیاه
|

نه با اندوه بايد ماند نه غم را بايد از خود راند بيا تا ما شريک شادي و اندوه هم باشيم... چقدر اين زندگي زيباست که من بعد از چه طولاني زماني ، يافتم عشق و تو را با هم. تو را من دوست ميدارم ،- اگرچه خوب ميداني وگرچه در غزلهايم به تأکيد فراوان گفته ام اين را تو را من دوست ميدارم و با تو زندگي زيباست و بي تو زندگاني .... بگذريم از اين سخن ... بيجاست ! براي با تو بودن اين شروع بي نظيري بود، اگر بهارمي دانست، برايم عنچه سرخ گلي را ميشکوفانيد... که با آن خير مقدم گويمت اما نميدانست... گمان مي کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهاري است و شايد من خودم هم اين چنين بودم ! پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند تنت چون ديدگانت سرد و احساس گريزي بي امان در چشم تو پيدا. غروري سهمگين و وحشت آور بود، که از چشم تو مي باريد و من با خويشتن گفتم:« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! که سيماي غرورم سهمگين تر از غرورت بود « تو را من دوست مي دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود. « تو را من دوست مي دارم
توهم … آيا … مرا … ».. اما سؤالم چشم در راه
جوابت ماند و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود.
سكوتي سخت وحشت زا، که من خود را در آن بازيچه
دست تو مي ديدم ولي جرأت به خود دادم
و يکبار دگر – آرامتر اما زمام سرنوشتم را به دست
جمله اي دادم... و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست مي دارم، تو هم ... آيا ... ؟!»
ولي اينبار تنت با حالتي مبهم ، به جاي تو سخن
ميگفت و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست مي دارم! »
به دستت دست لرزانم گره ميخورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره ميزد
و او سرهاي ما را سوي هم مي برد و لبهاي ترک دار مرا در
حوض لبهاي تو مي انداخت صداي عقل ميگفت:
« ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم
و بعد از آن هم آغوشي خدا ما را اسير خواب شيرين
جواني کرد! و من سهم بزرگي از تو را در سينه ميدادم
نفسهايت همان سهمي که بي او زندگي هيچ است
همان سهمي که بي او جسممان مرده است
ادامه دارد.......
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 20:14 توسط کلاغ سیاه
|
