تبليغاتX
کلاغستان

کلاغستان

گل لالهء من هرکجا باشی بخدا می سپارمت ...

HOMEPAGE

E-MAIL

 

از وقتی به خودم اومدم وحس کردم که

معنای زندگی رو فهمیدم میترسیدم از تنهای

از اومدن زمستون،از شکستن ساقه م...

چیزی که بارها وبارها تجربه کردم

حس میکردم اینبار کارم تمومه وامسال

سال آخره دیگه،مطمئن بودم بهاررو

نمیبینم،آب شدن برفا نمیبینم،برگشتن

پرستوهارونمیبینم....

یه روزهواابری بودآسمون قرمزشد

سرد سرد بود مطمئن بودم که برف

میاد،ازشدت سرما تمام وجودم کرخت

شده بود،یه لحظه حس کردم که بدنم داره

سوزن سوزن میشه،آره خودش بود

برف شروع شده بود،دیگه آخرش بود

باحسرت تمام دوروبرمونگاه کردم

تنهاچیزی که آرومم میکردفکر کردن

به خاطرات گذشته بود روازیی که با

کلاغی داشتم.روزای که منو به منقارش

میگرفت ومیبردتوی آسمون به اوج.....

کم کم دیگه ذهن و فکرم هم داشت از

کار می افتاد،که حس کردم دیگه سنگینی

وجودبرف ازوجودم برداشته شده......

چشمامو بازکردم اول تار میدیدم

ولی بعد دیدمش...کلاغ خودم بود

اومده بود پیشم...خواب میدیدم؟؟؟

نه خودش بود...بالهاشواز هم بازکرد...

اومد نزدیکم ...بالهاشوگرفت دور وبرمن

من رو محصور کرد توی دایره بالهاش وسرش

روگذاشت روی سرم،گرم شدم...ترس از وجودم

دورشد...دیگه تنها نبودم،دیگه سردم نبود

اما کلاغم داشت خوابش میبرد هرچی

باهاش حرف میزدم جوابمو نمی داد

ازش خواهش کردم که بره،بره به آشیونه گرمش

ولی گوش نمی داد...آخه کلاغی من همیشه

کله شق بود ...دیگه جوابمو نمی داد ومن اینقدر

گریه کردم تا خوابم برد ،یه موقع بیدارشدم دیدم

برفا آب شدن و خورشید به همه جا گرمی داده

من باز طعم شیرین زندگی رو چشید م اما...

اما کلاغی من  کجا بود!!!؟؟؟؟ نمیدیدمش

همیشه اون اولین کسی بود که می آمد سراغم

ولی حالا نبود ، همه چیز یادم اومد........

از اون روزبود که دیگه نخواستم زنده بمونم

دیگه نخواستم بهارو ببینم ، کم کم پژمرده شدم

دیگه رنگم قزمز نبود ،رنگ پرای کلاغمو به

خودم گرفتم وتنها شدم ، از اون روز بود که

لاله سیاه معنی گرفتم...لاله سیاه رنگی که بالاتر

از اون نیست رنگی که همیشه توی اوجه

مثل کلاغ سیاه من...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 20:25 توسط کلاغ سیاه |

 

کلاغ دلم باز دلواپس ونگران روزهای توست.

دلواپس روزای سرد وبرفی زمستونه ، نگران سوزوسرمای کشنده

زمستونه،ترس دارم از یخ زدن ساقه ء تو ،ترس از اینکه از سرما

پژمرده بشن گلبرگای زیبایت وریشه هایت درزمین یخ زده منجمدشوند

این روزا کلاغ وجودم بی قرارودلنگران روزای فرداست نمی دانم باید

چه کارکنم تا تودرامان باشی آخه نمیشه که ریشه های توروازخاک

بیرون بیاورم و تو رو ببرم توی آشیونم ...نمیشه...نمیشه ونمی خوام

دنیای ریشه های تو فقط محبوس خاک یک گلدون کوچک باشه نمیدانم.

سوزوسرما شروع شده،باد روبه آغازشده وکم کم دونه های ریزبرف

خودشونوبا زمین آشنا میکنند ،برف میاد وترس ازخشک شدن تو تمام

وجودم را فراگرفته ست ،هوا کم کم داره تاریک میشه و باز نمی دانم

باید چه کار کنم، اینکه ترس از دست دادن تو به شکل کابوسی حتی در

بیداریهایم نیزهمراه منست،چشمانم رامیبندم تا چیزی را نبینم تا لرزش

دستای تورا نبینم.خیلی سرده .خیلی سرده. کم کم دیگه همه جا تاریک

شده وجایی را نمیبینم چیزی را حس نمی کنم جز تن یخ کرده تو،

دیگه...سیاهی و تاریکی شب همه جا را فراگرفته ست و سکوت....

آن شب گذشت ،آنروزگذشت...بارش برف قطع شده بودوزمین پوشیده

شده ازبرف ،برف زیبایی خاصی به کلاغستان داده بود همه جا راسپید

پوش کرده بود،برف نشسته برتمام شاخه برگهای درختان وساقه گل 

لاله هم زیر برف رفته بودوبه شکل تپه ای کوچک درآمده بود.سکوتی 

وحشتناک سراسرکلاغستان را فراگرفته بودو هیچ خبری ازکلاغ سیاه

نبود،گویا با اولین بارش برف باغشوبه امان خدا رها کرده ورفته،همه

میگفتندکه باغشو فراموش کرده همه میگفتند که گلشوبدست فراموشی

 سپرده و رفته به یه جای گرم و باز گفتند وگفتند.شاید حق داشتند

کلاغسیاه دوست اونا بود وحالااونا روبیخبرتنها گذاشته بودورفته بود،

 هم همهء تویه تمام باغ به گوش میرسید همه میپرسیدند،کجا ممکنه

رفته باشه کلاغ سیاهه ، چطور تونسته مارو تنها بذارو بره....

چه جوریه دلش اومده گل لاله شو که اینهمه میگفت دوسش داره

تنها بذارو بره یه جای گرم، آخرشم گفتند که کلاغا هم بی وفایند ...

تا که بید مجنون گفت سراغ او راازگل لاله بگیرید آخه آخرین کسی

بود که کلاغی رودیده بود،همه رفتند کنارگل لاله و با تعجب دیدند.

وسکوتی همه را درخود فروبرد  دیگرهم همه ای نبود .......

دیگرکسی ازبیوفایی کلاغ حرفی به زبان نمیآورداشک درچشمانشان

حلقه زده بود ومیدیدند که کلاغ سیاه رامیان برفها که یخ زده بودو

دربین بالهایش گل لاله ش را به آغوش کشیده تا که ازسوزوسرما در

امان بماند تا زه فهمیدند که با اولین بارش برف کلاغی کجا رفته بود

تازه فهمیدند که کلاغی بیوفا نبود.اونشب با بارش برف کلاغ سیاه

جای نرفته بود ازسرما هم فرارنکرده بلکه رفت کنارلاله زیبایش

وبالهاشوبازکرد بودوحلقه کرده بود دورتادورگل نازنینش واورادر

 آغوش گرفته بودکه برف و سرما بهش نرسه تا که خشک نشن

 برگهای نازش تا که از زیبای اون گل کم نشه تا که گل لاله واسه

همیشه زنده بمونه تا که سایه اون گل لاله همیشه بالای سرش باشه.

آره کلاغی خودشو فدای گل مهربونش کرد فدای

 صداقت و پاکی اون گل مهربون کرد

تا به همه ثابت کنه که کلاغا هم دل دارندو 

 کلاغها هم عاشقند که کلاغ ها هم می تونند وفا دار باشند...

تقدیم به گل لاله عزیزم همیشه سبز و خرم باشی

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 0:6 توسط کلاغ سیاه |

 

بتو و برای تو می نویسم ، بتو گل لاله عزیزم

که دورم از تو، که عطر نفسهایت  را دریغ کردی

از من...

نمی دانم کجایی...نمی دانم کجایی...

ولی خود میدانم کجاییم ...انتهای راهم...ابتدای راهم

انتهای روشنیم ... وابتدای تاریکیها...

نمی دانم گناه من چه بود...

ولی میدانم که بازیچه نبوده ام...

عروسک نبوده ام ...

نمی دانی حال دلم را...نمی پویی راه دلم را...

گل زیباییم ، دلم بیمارست ، ناتوان ورنجور شده

دیگرتوانی ندارد دیگر آرزویی به سراغش نخواهد

آمد ...دیگر حتی بودن تو هم التیامی برایش نخواهد

شد... چون...نوشدارو بعد ازمرگ سهراب ست...

دیگر نمی نالد از من از تو و از خدا...

دیگر با من غریبه ست ، با چشمانم ،با دستانم وزبانم

که دل را درجوانی پیر کرده اند...

ولی باز می گوید باز می خواند با هر طپشش که

بالا  سرم باش ، گل برگهایت را همچون چتری

باز کن و همچون سایه بانی سایه ات را بیندازبراسمم

که حک شد ه بر سنگی ...بگذار عطر نفسهایت را تا

آخر دنیا حس کنم ، بگذار بعد از مرگ به آرزوهایم

برسم... بگذار .....بگذار عطر نفسهایت را حس کنم...

روزهاست از تو بی خبرم ...نه صدایی ... نه نفسی

روزهاست لرزش صدایت رانمیشنوم...

خنده هایت را که گرمی بخش وجودم بودم...

روزهاست که دیگر مراعشق خود نمیدانی و فقط

دوستم داری ، مث یه کتاب ، مث یه بیت شعر...

نمی دانم میدانی فرق عشق... و دوست داشتن را

میدانی که میگویی....و میدانم که می گویی

و میدانم که باز نمی دانی که بین عشق ودوست

داشتن خیلی  فاصله ست خیلی ...

میدانم اما تو باز میدانی و میگویی نمیدانم

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 15:7 توسط کلاغ سیاه |

 

يه كلاغ سياه ...

وديگر هيچ...

يك كلاغ سياه خالي از واژه بودن

يه كلاغ  ...

بي هيچ شكايتي...

بي هيچ آرزويي...

بدون حتي غار غاري...

دور از گل لاله اش...

بدون فردا...

پر از ديروز هاي رفته...

يه كلاغ كه تازه فهميده چرا خدا 300 سال عمر بهش داده

300 سال رفتن و نرسيدن ...

300 سال انتظار وتنهايي ...

300 سال سنگ و خون وبد بيار شنيدن

يه كلاغ كه ميخواست  رسم زمونه رو بشكنه...

كلاغي  كه ميخواست بر خلاف قصه هاي روز گار

 اونقدر بر و بر وبر تا بخونش برسه....

يه كلاغ كه تنها كلاغي بود كه رفتو رفتو رفت تا بخونش رسيد

خونه اي كه چيزي توش نبود جز...

 عطر تنهايي ورنگ وحشت ودرد بي كسي...

انتهاي مسير كلاغي  اينه  ومن رسيدم به آخر خط كلاغ سياهي

كه ميخواست بخونش برسه و رسيد ...ولي...افسوس...

چرا سهم  كلاغ سياه اين شد...

چرا... خدايا اين سرنوشت رو تو واسم رقم زدي

خدايا چرا سرگرداني و دربدري رو سهم من كردي...

چرا  ...واقعا چرا...

جواب اين سوال فقط يه كلمه ست كه از عزيزترين موجود

دنيا آموخته ام

(((‌ نمي دانم  )))

 

 

دوستاي گلم : ممكنه تا يه مدتي دير دير بيام وديرآپ كنم اگه

نتونستم بيام و بهتون سر بزنم به پاي بي معرفتي و فراموشكاري

نذاريد. همه شما رو دوست دارم . وتنها خواهشم اينه كه واسه

گل لاله عزيزم دعا كنيد ...

در پناه خدا باشيد .

با تشكر كلاغ سياه شما ( كاوه )

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:58 توسط کلاغ سیاه |

  هيچكس تنهاييم را حس نكرد

  هيچكس بي كسي يم را پر نكرد

  جز تو...گل لاله ء داغدارم...

  جز تو كه هديه دست مهربان خداوندهستي

  كسي حرف دلم را نشنيد ودرك نكرد.جز تو

  هيچ كس تنهايي تورا نيز حس نكرد...

 كسي گوشه اي از تنهايئت را پر نكرد

 چه ميشود كرد...چه ميشود گفت

 تنهاي تنها در كوچه باغهاي زندگي...

  نشسته ام برروي سيمهاي برق خيابان

  وبه عبور زمان خيره مانده ام...

  حس تنهايي وبي كسي تمام روح وجسمم را

 در بر گرفته . ديگر پاهايم تواني ندارند ...

  ديگر اميدي ندارم چون به انتها رسيدم

 به آخرين روزهاي زندگي طولاني كلاغ سياه

  خسته ام...و دل مرده...

  درهنگام نسيم سردي جريان گرفته ست وعطر

  خوشبوي تنت را درتمام اين كره خاكي پخش

  ميكندومن سرخوش ازاين عطرغرق درروياهايم

  وبه روزهاي كوتاه گذشته باز ميگردم...

  كه چه شتابان گذشتندوگذاشتندو رفتند ودراين

  رفتند روح مرا نيز با خود بردند و من ماندم و

  جسم ورنجور و بي قرارم و پريشانم...

  كم كم دارم به انتها ميرسم به شمارش معكوس به

  ده قدم آخر راه به انتهاي همه آرزوهاي شيرين

  وبرباد رفته وابتداي كابوس تنهايي و سرآغازتاريكي

و سياهي....

  ۲.۳.۴.۵.۶.۷.۸.۹.۱۰وهزارتا حرف نگقته كه

  فرصتي نيست .مجالي نيست...

 سرم گيج ميرود وديگرقدرتي براي ايستادن در پاهايم

  ندارم ديگر حسي در وجودم ندارم و خون در رگهايم

  از حركت باز ايستاده ...دارم كابوس سقوط از روي

  سيمهاي برق را تجسم ميكنم وبرخوردم را با    اسفالت

  سرد وسخت خيابان را وعبور انسانهاي بي تفاوت.كه

  شايد لگدي به جسم بي جانم نثارکنند ...

  ولي نه نمي خواهم زير پاهاي آدما لگد مال شوم با

  تمام وجودم تنفس ميكنم و تمام عطر تنت را كه در

  فضاي اطراف پخش شده را استشمام ميكنم . تا به

 پاها وبالهايم تواني ببخشي تا اميد رابه دل نا اميدم

 بازگرداني...و...ا...ي چه خوابي ...چه رويايي و

 چه خيال خامي...

  لحظه به لحظه به انتها نزديكتر ميشوم و فقط يك

  قدم مانده تا به انتها رسيدن ...رسيدن به خط ميان

  بودن و نبودن و فقط عدد يك باقي مانده است ...

  عددي كه خود نشانه تنهايي و تنهايست وآخرين

  عدد را روزگاره چه بي رحمانه برزبان راند تا

  كلاغ سياه سقوط را نيز تجربه كند.....

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:1 توسط کلاغ سیاه |