تبليغاتX
کلاغستان

کلاغستان

گل لالهء من هرکجا باشی بخدا می سپارمت ...

HOMEPAGE

E-MAIL

 

 دیگه کلاغی ندارم ،باغم خشك شده ،بيد مجنونم هيزم 

 

تنور شده،ماه زيبا هم مدتهاست كه پشت ابرها به سوگ

 

نشسته ست ولالهء زيبايم ....ديگر پ‍‍ژمرده و غمگينست و

 

روزگارش بهتر از كلاغش نيست....

 

من کاوه هستم وغصه دار ودلتنگ همهء روزای خوب و کوتاه

 

رفته.من کاوه هستم و دلتنگ غارغارکلاغی که حرفهای عاشقیم

 

راازاین شاخه به آن شاخه پردهد و دردم را غارغاری کند در

 

پارکها و باغها ....

 

کاوه هستم وازدنیایه کلاغیم فقط یه کوله خاطره دارم از رنگ

 

چشمانش واز عطر نفسهایش،چند تای لبخنددرون کوله پشتی ام

 

دارم هزار قطره اشک و چندونه امیدوآرزو که هیچکدوم به کامم

 

نشد،کاوه هستم و برکولم یک کوله پشتی دارم که ثانیه های انتظار

 

ولحظات باتو بودن ، بی تو بودن واشکهای تو که با دنیایی عوض

 

نمیکنم درونش ست...

 

یک کوله دارم که درش بسته است وبه آن قفلی از جدایی زده اند

 

تا محروم باشم حتی ازمحتویات آنچه که برکول خود حمل میکنم.

 

میگویند صبر کن...میگویند طاقت بیاور...تقدیر بود...!!!!

 

تقدیر؟ چرا جدایها را به پای تقدیرمیگذاریم ..تقدیرکه خود چنین

 

نمیگوید این ما هستیم که میگویم و مینویسيم وعمل میکنیم هرچه

 

که میخواهیم ...بیچاره دیوار کوتاه تقدیر...

 

وبازدرکوله پشتیم پرسیاهی ازکلاغم ،تک برگی ازبید مجنون،و

 

گل برگی ازگل لاله ام دارم و اینها تنها سرمایه های باقیمانده من

 

ازاین دنیاست.میدانم،خوب میدانم به زودی اینها راهم ازمن خواهند

 

گرفت.ولی اینبار جان من نیز همراهشان خواهد رفت...دلم برای

 

کلاغم تنگ شده برای بید مجنونم دلتنگم برای تو گل لاله عزیز...

 

دل تنگ و بیقرارم.بیقرارحضورگرمت .میدانم که دیگر بودنت

 

محاله ست میدانم رفتن را بازگشتی نیست هرگز... ولی ایکاش وقت

 

رفتن دل مرا نیز با خود میبردی  ...

                           بیچاره دلم که در فراغتان ...خون شده...

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:31 توسط کلاغ سیاه |