تبليغاتX
کلاغستان

کلاغستان

گل لالهء من هرکجا باشی بخدا می سپارمت ...

HOMEPAGE

E-MAIL

ديشب توي خوابم ،تو بودی مثل گذشته..

 يه رويا اومد سراغم!!!!

بيد مجنونم بود و يه كلاغ بازيگوش ويه رود پراز

 

آب با صدای نرم ولالايي گونه  ...

 

چشمان زيبا يت ،انگشتان ظريفت ،ولبخنده هاي

 

دلنشينت. چه خوابي و روياي شيريني،همه بودنند

 

مثل گذشته ،همچيز سر جايش بود انگار اصلا اتفاقي

 

نيافتاده بود...تورو ميديدم كه از دور ميآمدي خندان و

 

شاد وبا طراوت ترازگلهاي تازه شگفته،نزديك ونزديكتر

 

ميشدي وبخوبي گرمي نفساتو،عطر نفساتو حس ميكردم

 

آمدي وبا آمدنت مهرباني را با خود آوردي..بازمن غرق

 

وجود تو شدم ...واحساس آرامش کردم...

 

براي دمي پلكهايم را به روي هم گذاشتم ...

 

چشمانم را گشودم باورم نميشد ،باورم نميشد بازم شروع

 

شد.اي خدا.چشمانم را كه گشودم كابوسي ا‍‍ژده ها گونه

 

تمام روياهايم را در خود فرو خورده بود ...

 

مه همه جا را فراگرفته  ،هوا تاريك شده بود و چشمان

 

رعب آور كابوس خيره مانده بود به رویاهای شیرینم...

 

هوا تاريك شده بود، سو سوي نبود ،زمزمه هاي شاديم

 

تبديل شده بود به فرياد هاي خيس ...

 

ابر چشمانم  باريدن گرفت .سياهي و تاريكي چنان در دلم

 

آشيان كرد كه گويي سالهاست در اين كابوس به سر ميبرم.

 

جايي ديده نميشد تورا فرياد زدم .دستم را بسويت دراز كردم.

 

نه ثمري نداشت،هرچه بيشتر تلاش ميكردم تودورترميشدي..

 

نه ثمري نداشت،سهم من اززندگي شده  تنهايي و كابوس

 

سهم من از زندگي حتي يك رويايه كوتاه هم نبود و نیست ...

 

سهم من ازتواي زندگي سياه چال وزندان تنگ وتاريك تنهاييست

 

ومن مجرم به سرپيچي ازسرنوشتم ومحكومم به جرم عاشقيم

 

محكومم بخاطر چنين جرمی كه تا هميشه درزندان تاريك بمانم

 

به زنجيرباشم،به زنجيرباشم و شكنجه هايت را تحمل

 

 كنم تا كه راضي و خشنود باشي از اينكار روزگار

 

با اينحال روزگار خوشحالم كه در كابوسهايم نيز براي

 

دمي هر چند كوتاه اورا مي بينم....

 

رویاهام تمام شده وحالا فقط یه کابوسه که همیشه همراه منه

 

حالا ديگه من موندم ويه دنيا خاطره، یه عالمه کابوس

 

از اون همه داشته هام چيزي برام نمونده باقي...

 

نه كلاغه سياهي نه گلي نه باغي ديگه، روياهامو ازم

 

گرفتن آخه،آخه ميگن خوب نيست خيال پرداز باشي.....

 

ديگه بيد مجنوني نيست،ديگه حتي شبامم مهتابي نميشه

 

ديگه هيچي باقي نمونده جز يه كوه سنگين كه ذره ذره اش

 

از تلخي ها و دردها تشكيل شده وچنان بروي دلم سنگيني

 

ميكنه كه ديگه تحملي نداره اين دل بيچاره ودرمونده من...

كاشكي اينم ازم ميگرفتند ....

 

نمي دونم چي شد كلاغ سياه روزگارش اينطوري شد...

 

نمي دونم چي شد كلاغي عاشق شد...ديوووووونه شد..

 

چي شد،كه شده مثل جغد وهرشب تا سحربيدارمي مونه

 

چي شد كه يهو عشق اون از پيشش رفت ....

 

كلاغي تاآخرين لحظه حضورش سردرگم بود ..

كه چرا؟؟؟؟؟

 

بااينحال ميدونست كه رفته رو ديگه برگشتي نيست

 

هيچوقت بازگشتي نيستي مثل آب رودخونه  كه

برگشتي ندارند ....

 

اون روزيم كه كلاغي رفت هيچكس نفهميد چراداره ميره

 

چرارفت ،وقتي سرشو گذاشت روي زمين كنار بيد مجنونش

 

آخرين نفس رو كشيد فقط بياد عشقش بود وبس با همون

 

آخرين نفسم اسمشو به زبون ميآورد...

 

كلاغي رفتو من تنها تر از گذشته شدم،کلاغی رفتو

 

 بازمن موندمو غربتي وحشتناك....

 

حالا بدون كلاغ سياه بازيگوشم كارم به بن بست رسيده...

 

دلم ميخواد ازروي نيمكت تنهاييم بلند شم قدمي بزنم و برسم

 

به  بيد مجنون قصه هام كه ديگه چيزي ازش باقي نمونده مثل

 

كلاغستانم...دوست دارم همون جا كنار تنه بي جونش ،جايي

 

كه كلاغم ،جايي كه گلم رو از دست دادم جاي كه براي آخرين

 

بار كلاغ دلم عطر نفسهاي گلشو تنفس ميكرد برم و بخوابم

 

وبا هر دم بازم فقط نام تورا بر زبان آورم ...مثل كلاغم

واي كاش ...

 

اي كه دلم را با شور عشقت ،با آذر وجودت به آتش كشيدي و

 

رفتي... هميشه خوشبختي را برايت آرزو دارم...

کاوه 28/10/85

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:2 توسط کلاغ سیاه |