تبليغاتX
کلاغستان

کلاغستان

گل لالهء من هرکجا باشی بخدا می سپارمت ...

HOMEPAGE

E-MAIL

 

باد می وزد....

بادازمیان برگهای خشکیده قدم زنان می آید...

همراه زوزه  باد و خش خش برگها...

که از دوردستهای دور...

که ازدرون باغی خشکیده می آید...

صدای غارغارغمگین کلاغی...

میرسد بگوش...

خوب گوش کن به صدای باد ونجوای...

مرگ برگهای خشکیده...

پنجره هارا نبند...

بوی باران خیال کلاغ را دیوانه کرده ست...

زیر باران برو به برگهای خشكيده نگاه کن...

درمیان برگها همچون باد گذرکن...

تا دلت را درهوای گریه به گشت آه دل کلاغ ببرم...

پنجره ها را نبند ...

باران می باردواین زمان تنها وقتیست که کلاغی سیاه

لب پنجرهء اتاقت....

 کنارگلدان شمعدانیت خواهد نشست....

نوای غارغارکلاغی ازدورمیرسد بگوش ....

آهای کاوه !!!حواست کجاست؟؟

خیالت کجاها را می پوید...

بازدستهایت، بوی کدام گورتنهایی وبی کسی راگرفته اند

که باد رادرکلاغستان به گریه واداشته ای....

که بید خشکیده مجنونت را به لرزه انداخته ای....

که بادرا دربدربرگهای زردو سرخ گریان کرده ای

بوی تنهایی کلاغ، فضا را پرکرده ست.....

فصل گریه زمستانیت کی به پایان خواهد رسید؟؟؟

پنجره ها را ببندید،

بـــــوی مرگ می آید...

بوی متعفن تنهایی ...

زجرصبروتحمل درد...

رنگ وحشت بی کسی

کمر صبرم را درخود شکست....

پنجره اتاقت را به روی تنهایی کلاغ ببند

و بگذار قلب تنهایش از طپش بایستد....

پنجره اتاقت را قبل از خواب ببند....

خیالت رابدور از مرگ کلاغ درمیان رویاها

چون کودکی در دامان مادر مراقبت کن.....

باد همچنان پا برروی برگهای خشکیده میگذارد....

وعبور میکندازکنارپنجره بسته اتاقت ...

بادخیال کلاغ را.. بوی غربتش رابا خود خواهدبرد

خواب به چشمانت میرسد پنجره اتاقت را ببند....

پنجره اتاقت را ببند....  

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:17 توسط کلاغ سیاه |