قصه ي عشقمونو خدا نوشته.... آره اين قصه خودش يه سرنوشته.... قصه ي پرنده اي كه تو قفس بود... تو خيالش هميشه يه هم نفس بود... يه كلاغي كه دلش قد يه دنيا.... غصه داشت ،غصه ي دلتنگي فردا.... كلاغه سياس ولي دلش بزرگه.... تو گوشاش صداي زوزه هاي گرگه... گاهي وقتا دل اون ميلرزه اما ... گرگه چه كاره ست وقتي تو قصه ي ماها... يه خداهست كه دلش گير كلاغه.... داره ميگه : " كلاغي گلت تو باغه "... اين عجيبه يه كلاغ عاشق گل شه... واسه خوشبختي گل كلاغه پل شه.... آره انگارقصه مون خيلي عجيبه.... گله اون ور ميون گلا غريبه.... چشماشو به آسمون دوخته وانگار... بيقرار واسه ي لحظه ي ديدار... داره هي خدا خدا ميكنه تا زود.... برسن باهم به اون لحظه ي موعود.... فكراي بد به دلش افتاده بد جور.... دوتا چشماش زوم شده به راه هاي دور... نكنه نياد...نه ، اين خيلي محاله.... اون مياد خدا خودش گفته به لاله.... اون طرف كلاغي بي تابه وخسته... يه جورايي انگاري دلش شكسته.... فكراي عجيب غريب مدام باهاشه.... نكنه برم ولي هيچ جا نباشه... اما نه ...منكه خودم خوابشو ديدم... توي خواب حتي صداشو هم شنيدم.... آخرش يه جايي پيداش ميكنم من... با دلم يه جوري همراش ميكنم من... واسه پيدا كردنش ميرم به هرجا.... بالشووا كرد وپريد تو آسمونا.... روزا رفتن يكي يكي و كلاغي .... هي ميگفت لاله ي من كجاي باغي... لاله اون ور ميونه گلا نشسته... مدتي هست كه ديگه چشماشو بسته.... بادلش داره كلاغيشو مي خونه.... كلاغش مياد اينو خودش ميدونه.... هوابد شده كلاغ اما ميگرده... انگاري نمي دونه هوا چه سرده.... لاله يخ بسته و اين نشون مرگه.... شرط رفتنش فقط اون يكي برگه.... ولي برگه....نه خدا ...اين محاله.... اين صداي غارغاري حتما خياله.... امانه كلاغيمون انگاررسيده.... اينو با چشماي بسته لاله ديده... حالا منقار كلاغي تنها جون پناه لاله ست.... دلخوشي اون پرنده يه دونه نگاه لاله ست....
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:5 توسط کلاغ سیاه
|
