تبليغاتX
کلاغستان - کلاغی بی نور ....

کلاغستان

گل لالهء من هرکجا باشی بخدا می سپارمت ...

HOMEPAGE

E-MAIL

 

هر شب از روي شاخه اي از بيد مجنون

غم كلاغ سياه دلم را به تصوير ميكــشم...

وپاييز را در غروب اندوهگين ،غارغار

 ميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــم....

هيچ آوازي نمي تواند فاصله ها را قسمت كند

كلاغ سياه  دلم هر شب خواب بهار نيامده را ميبيند

ودرميان شاخه هاي سرد، گل برگهاي خشكيده ات

را ميان پرهاي گرم خويش محافظت ميكند...

هرشب برگهاي بيدمجنونم يكي يكي بر زمين سرد

بوسه ميزنند ...

وقتي نمانده ...

به انتها خواهم رسيد...

برگها سبزي خودرا از دست داده اند...

 مثل سياهي رفته پر كلاغ...

ديگر نمي درخشد ...

اما تو...

اماتوشبيه بلور...

تو شبيه خورشيدي...

شبيه خود ماه هي...

به دريچه ي چشمهايم گره ميخوري،اشك ميشوي...

اشـك  گــرم....

آنقدر كه وقتي نيستي  قلبم فشرده مي شود...

توكجاي باورم ايستاده اي ....

وبه تبعيد روياهايم كمك كرده اي!؟

تبعيد روياهايي كه گنگ ومبهم ديوار دلم راخط ميزنند

وقتي كه از گونه هايم سرازير شدي بهارم تمام شد...

وحسي شبيه گمشدن دركوچه هاي بچه گي سراغم آمد...

شبيه كشيدن تصويرت بي آنكه تصورت كرده باشم...

آن هــــــــــــــــم در خـــــــــــــــــــــــــــــــــيال...

شبيه دوست داشتن كلاغستان ...

بدون كلاغي......

لذت دوست داشتنت شبيه خواب فالهاي بي فنجان است

درروزگار تنهايي ما...

خيال كرده اي ...

خيال ميكني تمام ميشوي...

امروز كه بيدار شدم فرشته ها كودكيت را معصومانه

به تصوير كشيده بودند...

دلم ميخواست يك روز شبيه تو باشم...

شبيه بلور ....شبيه خورشيد...

شايد شبيه ماه...

اما نه تو....

 آسماني هستي....

 و من پست ترين

موجود زميني...

من يك كلاغ سياه خواهم ماند....

كلاغي بي نورودرخشش....

نشسته....

بربالای بید مجنونی که دیگرپیروفرتوت شده...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 10:34 توسط کلاغ سیاه |